حال ، بحث و تنقير « 1 » نكرد تا در نهايت به ندامت و غرامت گرفتار شد و تأسّف ، مربح و تلهّف ، منجح « 2 » نيامد . شاه پرسيد كه چگونه بود آن داستان « 3 » ؟
داستان بازرگان لطيف طبع
گفت « 4 » : آوردهاند كه بازرگانى بود « 5 » كه در تطييب اطعمه و ترتيب اغذيه مبالغتها نمودى و بيشترين عالم براى كسب مال و تحصيل منال زير قدم آورده بود و در اطراف برّ و بحر ، تجارتهاى مربح و منجح كرده و سفرهاى شاقّ در ارجاى آفاق تحمّل نموده و بدين طريق غنيمتى وافر و نعمتى فاخر به دست آورده و همهء همّت خويش به شهوت اطعمه لطيف « 6 » موقوف كرده و جمله نهمت خويش به التقام اغذيهء نظيف « 7 » مقصور گردانيده « 8 » و از ملذّذات « 9 » عالم به مأكولات مشتهى قناعت كرده و از مطلوبات دنيا به مشروبات هنى خرسند شده . از كمال شره گفتى : به همه اعضا دهان شده است و از افراط « 10 » شبق « 11 » به همه اجزا دندان گشته « 12 » و با اين قوّت طبيعت « 13 » ، هوا در اضافت با او كثيف بودى و آب با او لطيف ننمودى . ازين نازك طبعى ، خردهگيرى ، عيبجويى ، بدخويى ، كه از آب كوثر نفرت گرفتى و از نعيم خلد كراهيت داشتى . به هر شهرى كه درآمدى ، نخست به رستهء طبّاخان و خوردنى پزان طواف كردى . روزى بر مركب اشتها « كالهيمان العطشان او كالغرثان السّغبان » « 14 » 1 سوار شده بود و در بازار طواف مىكرد و نظر بر هر مقرّ و ممرّ مىافكند و خيار اطعمه اختيار مىكرد . در اثناى نظر ، كنيزكى ديد بر طرف دكانى با لباس پاكيزه ، بر دست « 15 » طبقى نظيف و دستارى لطيف ، از آرد ميده و
هامش
( 1 ) . ازمير : تقرير
( 2 ) . آتش : « و تلهف منجح » ندارد
( 3 ) . آتش : پادشاه فرمود كه بازگوئيد تا چونست اين حال و حكايت
( 4 ) . آتش : دستور گفت ( تاشكند مطابق متن )
( 5 ) . آتش : بوده است
( 6 ) . ازمير : لذيذ
( 7 ) . ازمير : لطيف
( 8 ) . ازمير : كرده
( 9 ) . آتش : متلذذات ( تاشكند مطابق متن )
( 10 ) . ازمير : اطراف
( 11 ) . آتش : « گفتى » اضافه دارد
( 12 ) . ازمير : گشته است
( 13 ) . آتش : « و فطرت به نيت به لطافت طبيعت » اضافه دارد
( 14 ) . ازمير : شبعان
( 15 ) . آتش : « دست » ندارد