شاه چون اين مقدّمات استماع كرد و اين مقامات بشنيد ، متأثّر و متفكّر شد و اثر غضب در ناصيهء مبارك او ظاهر گشت . كنيزك خواست كه آتش فتنه را بالا دهد و سيلاب آفت را در تموّج « 1 » آرد و شمشير خشم شاه را فسان « 2 » زند . گفت « 3 » : اگرنه جزع و فزع و تشنيع و تقريع « 4 » بنده بودى و هيبت سلطنت و مهابت سياست « 5 » پادشاه و الّا قصد آن كرده بود كه ذيل عفاف و جيب صلاح و نفس تقىّ و عرض نقىّ اين بنده را كه به رداى صون و صلاح متردّى است ، به لوث خبث و فجور خود ملطّخ گرداند و من بنده را كه مخدّرهء عهد و مريم ايّام و رابعهء روزگارم ، از خدر عفّت و ستر طهارت برهنه و معرّى گرداند و فضيحت و رسوايى « 6 » كند . اميد دارم از عدل و عاطفت پادشاه عادل كه انصاف من از آن بىحفاظ « 7 » بىعاقبت بفرمايد و تأديب اين تعدّى و بىحرمتى و تعريك اين خيانت « 8 » و بىخويشتنى كه كرد « 9 » به حدّ اعتبار رساند ، چنان كه ديگر متعدّيان ناحفاظ را عبرت و عظت « 10 » باشد .
شعر
من لم يؤدّبه والداه * ادّبه اللّيل و النّهار 1
شاه با خود گفت : عجب كارى و طرفه احوالى است .
شعر
ظننت به ورد المكارم و العلى * و لكنّه شوك يقطّع احشايى 2
بيت
كِرا سركه دارو بود بر جگر * شود ز انگبين درد او بيشتر 3
نوح در حق پسر خويش - كنعان - مىگفت :
رَبِّ
« 11 »
إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي
4 و « 12 » قهر جلالت « 13 » و عزّت جبروت پادشاهى ندا مىكرد « 14 » : يا نوح
إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ
5 .
خار ، قلع را شايد و مار ، قتل را و در شريعت ، عقل « 15 » اجازت مىدهد كه چون عضوى از
هامش
( 1 ) . ازمير : موج
( 2 ) . ازمير : افسان
( 3 ) . آتش : و گفت
( 4 ) . ازمير : « تقريع » ندارد
( 5 ) . آتش : هيبت و سلطنت و مهابت و سياست ( تاشكند مطابق متن )
( 6 ) . ازمير : رسوا
( 7 ) . آتش : ناحفاظ
( 8 ) . ازمير : جنايت
( 9 ) . ازمير : كه در وجود آورد
( 10 ) . ازمير : موعظت
( 11 ) . ازمير : « رب » ندارد
( 12 ) . آتش : واو ندارد
( 13 ) . ازمير : جلال
( 14 ) . آتش : درمىداد ( تاشكند مطابق متن )
( 15 ) . ازمير : عدل