او قال للّيل و هو منسدل * شمّر ذيول الظّلام لانكشفا « 1 »
او امر اللّيل و النّهار بان * يصطلحا « 2 » طائعين ما اختلفا 1
پس گفت : مصلحت آن بود « 3 » كه در اين هفت روز متوارى شوم تا زمان محنت « 4 » درگذرد و به عون سعود و طالع مسعود بيرون آيم و برهان خويش بنمايم و اعذار خود تمهيد كنم . فردا چون « 5 » ترا به حضرت برند ، مهر سكوت بر لب نه و عنان يكران عبارت كشيده دار « 6 » و در جواب هيچ سؤال خوض مكن . و سندباد آن شب متوارى و منزوى گشت . روز ديگر كه آثار انوار خسرو اختران بر صحايف اطباق آسمان ، چون ذنب سرحان و دستهاى ريحان پديد آمد ، شاهزاده به خدمت حضرت « 7 » رفت و خاموش بايستاد . وزرا و ندما هرچند الحاح كردند و از وى سخن پرسيدند ، هيچ جواب نشنيدند .
شاه و حاضران گفتند : مگر از اين جماعت خجالت مىپذيرد و در حضرت ما « 8 » زبان مقال نمىگشايد . او را به سراى حرم بايد فرستاد ، باشد كه با اهل پرده سخن گويد . و در حرم شاه ، كنيزكى بود اين جهانى و مدتها عاشق جمال اين پسر بود « 9 » . چون بر كعبهء وصال او ظفر نمىيافت ، در باديهء فراق « 10 » ، متحيّر مانده بود و از وصال او به خيالى خرسند شده و در شبهاى يلداى فراق ، دفتر مسرّت و اشتياق « 11 » بر طاق افتراق نهاده و با طايف خيال جمال او « 12 » از لطايف وصال او شكايت مىنمود و مىگفت :
شعر
فلو لا رجاء الوصل ما عشت ساعة * و لو لا مكان الطّيف لم أتهجّع 2
بيت
گر تنگ شكر خريد مىنتوانم * بارى مگس از تنگ شكر مىرانم 3
هامش
( 1 ) . آتش : بعد از اين ، بيتى ديگر نيز دارد :و قال للريح و هى تعصف كن * على الورى سجسجا لما عصفا( 2 ) . ازمير : تصطلحا
( 3 ) . آتش : مىنمايد
( 4 ) . آتش : زمان فترت و اوقات محنت
( 5 ) . ازمير : خود چون
( 6 ) . آتش : « و ركاب خاموشى گشاده » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن )
( 7 ) . ازمير : « حضرت » ندارد
( 8 ) . ازمير : « ما » ندارد
( 9 ) . آتش : بوده و
( 10 ) . آتش : فراق او
( 11 ) . آتش : مسرّت اشتياق
( 12 ) . ازمير : « او » ندارد