Skip to main content

زينت المجالس ( فارسى ) — Page 611

Contributors:

P.611
نميرسيد كه مرا به نيزه تواند از پشت اسب انداخت ناگاه به آب گندى رسيديم تازيانه بر ماديان زدم ماديان از آب گند كه قريب پنج گز بود بجست اسب او نتوانست جست همانجا ايستاده گفت ايجوان برو كه اسبى برديكه به دو هزار مثقال طلا ارزد زنهار كه ارزان نفروشى اكنون بيان نماى كه چگونه اين اسب را بيرون آوردى صورت قضيه را بتمامى بگفتم صاحب اسب بر زبان راند كه لعنت بر چون تو ميهمانى باد كه طعام من خوردى و اسبم بردى و زنم را بطلاق گرفتار كردى و غلامم را بكشتن دادى من بقبيلهء خود آمده اسب را تسليم كردم و بمراد خود رسيدم .

فصل پنجم از جزو ششم در ذكر لطائف احوال گدايان

آورده‌اند كه در نيشابور قديم تاجرى بود روزى با جمعى از سوداگران نشسته و از هر مقوله سخنان در پيوسته ناگاه دخترى ديد در كمال حسن و لطافت و نهايت جمال و ملاحت :
مه بر سر سرو بسته كاين روى منست * آتش بجهان درزده كاينخوى منست
و آندختر جامهء دريده پوشيده بود چنانچه اندام او از شكافهاى خرقه چون خورشيد از زير ابر تنك ميدرخشيد و او جهد ميكرد كه بدن خود را بپوشد اما هرگاه كه طرفى از آنجامه دركشيدى و گوشهء از اندام بپوشيدى گوشهء ديگر گشاده گشتى دختر در برابر سوداگران ايستاده گفت ايخداوندان غنا ترحم كنيد يكى از سوداگران ايستاده گفت به اين جمال زيبائى و حسنى به اين دلارائى كه تو دارى حيف باشد چنين آمدهء
گلرا اثر روى تو گلپوش كند * جانرا سخن خوب تو مدهوش كند آنش كه شراب وصل تو نوش فتد * از لطف تو خويشتن فراموش كند
چرا شوهرى نكنى تا ترا همچو جان عزيز دربردارد و بدن نازنينت را بديبا بيارايد دختر گفت من پدرى دارم كه زمام اختيار من در قبضهء اقتدار اوست تاجر گفت ولى خود را به من نماى تا ترا از او بخواهم آنگاه هريك از تجار قراضهء زر به دختر دادند دختر روان گشت و تاجر چون دل از دست داده بود در قفاى دختر افتاده زبان حالش باينمقال در ترنم آمد :
از ديده درم خريد روى تو شدم * وز گوش غلام هايهوى تو شدم بازيچهء كودكان كوى تو شدم * بىروى تو بر مثال موى تو شدم