Skip to main content

زينت المجالس ( فارسى ) — Page 604

Contributors:

P.604
خليفه گفت حاشا كه از پيش من به روى مادام كه غلام را حاضر نكنى يهود كلمات پريشان بر زبان آورده خليفه فرمود تا جمعى از ملازمان درگاه مردم خانهء يهود را گرفته بضرب شكنجه اقرار كشيدند كه چاه كجا است آنگاه بر سر چاه رفته ملك‌زاده و غلام را با ساير محبوسان كه از شمشير آنملعون امان يافته بودند به خدمت خليفه آوردند ملكزاده شرف دستبوس يافته اظهار نسب خويش كرد و خليفهء فرمانداد تا آن يهود را به عقوبت هرچه تمامتر بقتل آوردند و اموال بسيار از منزل او بيرون بردند خليفه فرمود تا آنمال را بملك - زاده دادند

حكايت : آورده‌اند كه از معارف اهل طمع يكى اشعب طماع بود

كنيت او جابر بن العلا بود و پدر او برادر عبد اللّه زبير بود و او طماع شكم بنده بود گويند روزى كودكان او را رنجه داشته اشعب گفت در فلانخانه عروسى است بتماشا رويد و مرا بگذاريد كودكان در دويدن آمدند اشعب با خود گفت شايد آنچه بر زبان من گذشته است راست باشد و از عقب طفلان در حركت آمده گفت اگر طعامى مهيا باشد مبادا تا رسيدن من تمام شود و بتعجيل تمام بدر آنخانه رفت و چون طفلان معلوم كردند كه سخن اشعب اصلى نداشته بسنك و چوب ابواب طعن و ضرب بر وى مفتوح داشتند و ايضا هم از اشعب منقولست كه نوبتى غلامى به من بخشيدند چون با من به خانه آمد مادرم از حال وى پرسيد ترسيدم كه اگر يك بار بگويم غلاميست و به من بخشيده‌اند آن ضعيفه فجاء كند لاجرم بر زبان آوردم كه غينى به من داده‌اند گفت غين چه باشد گفتم غين با الف لام به من بخشيده‌اند مادرم بيهوش شد دانستم كه اگر اول آنكلمه را بر زبان ميآوردم البته از فرح مفرط جان نميبرد

حكايت : سالم بن عمرو بن عبد اللّه از اشعب سئوال نمود

كه طمع تو تا بچه مرتبه است جواب داد تا غايتيكه چون دو كس از عقب جنازهء روند و آهسته سخنى گويند من در گمان افتم كه متوفى در شان من وصيتى فرموده است و چيزى گفته استكه به من دهند ديگر آنكه هيچكس دست بجيب نكند الا آنكه من در گمان افتم كه چيزى به من خواهد داد و در مدينه هيچ زنيرا به شوهر ندادند كه در شب زفاف او من خود را پاكيزه نساختم بتصور آنكه شايد غلط او را بخانهء من آورند ديگر آنكه شخصى روزى علك ميخوائيد من بتوهم آنكه شايد چيزى خورد و نصيبى به من دهد نيمفرسخ از عقب او ميرفتم و اشعار ميخواندم و چون معلوم كردم كه علك در دهان دارد بازگشتم سالم پرسيد كه هرگز كسى را از خود خام طمع‌تر ديدهء گفت بلى وقتى با جمعى بشام ميرفتم در راه