تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 53

مساهمون:

ص٥٣
مكافات او اعراض كند و رقم نسيان بر ناصيهء عرفان آن حقوق كشد ، بىشك آن مودّت به عداوت انجامد ، و آن [
a
21 ] محبّت به مضرّت كشد . چنان كه شتربان را با ديو افتاد . ملك فرمود : همّت ما بر طلب فوايد مقصور است و نهمت بر ارتياد فرايد محصور . اين حكايت بدايت كن .

حكايت

ملك‌زاده گفت : شنيدم كه شتربانى به در دهى رسيد . كودكان را ديد كه سنگ در چاه مىانداختند . شتربان در چاه نظر كرد ، ديوى ديد مخذول تقدير و مكبول قضا . با خود گفت اين اسير حكم و رهين قدر را از اين ورطهء بلا و حفرهء عنا خلاص دهم . اميد باشد كه اين ايادى خيرى را متضمّن شود ، و اين ارفاق نفعى را رايد گردد . ديو را از چاه برآورد . ديو گفت : ميان ما بنيان حقد مرصوص است و قواعد عناد ممهّد . چه چيز داعى اين تلطّف و سبب اين تعطّف آمد ؟ شتربان گفت : احسان در حقّ هركس محمود است و انعام دربارهء هر طايفه‌اى محبوب . و چون از دشمنى در حقّ تو هنوز ايذايى صادر نگشته باشد ، اگر او را از مضيق دواهى و مقام تباهى خلاص دهى ، اگر او كفران آن بكند و رقم عقوق بر خود كشد ، ريع آن رفق و ثمرهء آن برّ از ديگرى مهيّا گردد ؛ و اگر در دنيا مكافات آن نيابى ، در عقبى اجر جميل و ثوابى جزيل ترا مدّخر باشد . شعر
و ما نعمة مكفورة قد صنعتها * إلى غير ذى شكر بما نعتى اخرى سآتى جميلا ما استطعت فإنّنى * إذا لم أجد شكرا وجدت به أجرا
ديو گفت : من وهرى نامم . اگر از قضاى فلكى و تقدير سماوى به خذلانى ابتلا يا بى ، مرا ياد كن تا من ترا از آن طوارق نكال و بوارق محال خلاص دهم . شتربان بعد مدّتى در شهرى آمد كه در آن شهر عادتى قديم و سنّتى [
b
21 ]