گرفت و بشير گرم زخم سر فرخزاد را بشست و بعد از آن زخمش را محكم بربست .
اندكى شير در حلق فرخزاد ريخت و آن شير را بخورد فرخزاد داد .
چون لحظهيى بگدشت فرخزاد بىخود به خود آمد و آهى سردى بركشيد .
گلبان بر بالينش نشسته بود ، گفت : اى جوان غريب چه كسى و اين زخم بر سر از دست كه خوردهاى ؟ فرخزاد گفت : من بكجايم ؟ گلبان گفت : در گلهء منى ، من مرد گلبانم ، درين صحرا گله مىچرانيدم ، ترا ديدم كه زخمى چنين خوردهاى و خون بسيار از تو رفته ، بر تو شفقت كردم و ترا از مركب فرو گرفتم و زخمت را بشستم و بربستم ، از حال خود اندكى بگوى . فرخزاد گفت : كرم كردى ، بر جان غريب من رحم كردى . من مردى تاجرم ، با برادرم درين راه مىآمديم ، جمعى صعلوكان بر ما زدند ، جنگ كرديم ، من در ميان جنگ زخمى چنين بر كلهء سر خوردم ، مركب مرا از ميان جنگ گاه « 1 » بيرون آورد ، تو كرم كردى ، بفرياد من غريب رسيدى .
اما مرا جراحى بايد كه زخم مرا معالجه كند كه ميدانم زخمى عظيم است . گلبان گفت : اى شير مرد اينجا بيابانست ، اينجا جراح و طبيب نباشد . اما درين حوالى شهرى هست كه آن شهر را شهر مسلميه مىگويند . در آن شهر مسلميه استادان نيك هستند ، چندان صبر كن كه برادرم بيايد ، گله ببرادر سپارم و ترا بدان شهر برم . فرخزاد گفت : كرم كرده باشى .
چون شبهنگام شد برادر گلبان آمد و آن حال را بديد . گلبان گله را ببرادر سپرد و فرخزاد را بر پشت مركب انداخت و لگام مركب گرفت و روى به شهر مسلميه نهاد . آن شب همه شب برفتند و فرخزاد از آن زخم مىناليد تا وقت سحر شد .
گلبان فرخزاد را فرود آورد تا اندكى آسايش كرد ، بازش بر پشت مركب انداخت تا روز ديگر ، شب هنگامى بدان شهر رسيدند . بيرون شهر رباطى بود ، فرخزاد را
هامش
( 1 ) - در اصل جنگاه است ليكن بقرينهء استعمالات بعدى و بنا بر قاعده به صورتى كه در متن حاضر آوردهايم تصحيح شده است .