او پيدا ميشد تا يك نوبت فرخزاد كه همزاد و همشيرهء او بود ، و پهلوانزادهء پاىتخت ملك داراب بود ، پسر پهلوان پيلزور بن پيلتن بن آذر بر زين بن فرامرز بن رستم زال بود ، و دايم ملازم حضرت شاهزاده بود ، آن ضعف و ملالت در بشرهء شاهزاده مىديد .
او را نصيحت كرد كه سياوش را به كار چنين فرستادهايم ، شما خود را چنين پريشان چرا ميداريد ؟ فيروز شاه گفت : اى برادر مرا ديگر طاقت عشق نماند ! تا سياوش را رفتن و آمدن ، عجب اگر از من اثرى مانده باشد ! كه شب و روز به غير ازين انديشه هيچ انديشهء ديگر ندارم ! خواب بهيچوجهى نيست به غير از آه سرد و گرم كه از سينهء پر درد مىكشم . بيت :
بى ياد روزگار تو گر يك نفس زنم * تضييع عمر دانم و تعطيل روزگار
نيمجانى كه در غرقاب بلاى عشق دست و پا مىزند ، كه باشد كه بكنار ساحل نجات برسم ؟ اگر دست و پايى نزنم البته مىدانم كه در درياى غم و فراق غرقه گردم . شعر :
تنها همه شب من و چراغى * مونس شده تا بگاه روزم
گاهى بكشم به آه سردش * گاه از تف سينه بر فروزم
اى برادر ! انديشهيى كردهام كه بدان انديشه باشد كه خود را روز چند در مشاهدهء آن طلعت نور افروز برسانم و اين دختر را كه سياوش صفت كرد ، معلوم كنم كه همان صورتست كه من در خواب ديدم ؟ او شاهزاده ملك يمنست ؟ پس در طلبش مردانهوار ميان دربندم و او را بدست آرم . فرخزاد گفت : چه انديشه كردهاى ؟ بگو تا بدانم .
شاهزاده گفت : مصلحت در آن ديدهام كه من نيز در عقب سياوش بيمن بروم و او را در يمن ببينم و آنجا بچارهء كار خود مشغول شوم . فرخزاد گفت : چرا با پدرت ملك داراب نمىگويى تا مرد بفرستد يا بمال يا به زور عين الحيات را از پدرش بهر تو بخواهد ؟
فيروز شاه گفت : پدرم پادشاه عادل است ، شايد كه نخواهد كه بجبر دختر بخواهد .
يا خود او را محل آن نبيند كه دختر او را بخواهد كه از درد دل من واقف نيست . بيت :