عذاب اليم و مشقت عظيم است اما بىخاصيت و بىمنفعت نيست . بيت :
فوايدى كه مرادست در سفر پنج است * يكى جمال عزيزان دوم خلاص از غم
سيوم تعلّم دانش ز زمرهء علما * چهارمين ادب و پنجم اكتساب درم
و گر بطعنه بگويند دوستان كه سفر * مذلت دل ريش است ، عيش و راحت هم .
بنزد من به سفر مردن آنچنان « 1 » بهتر * كه در ولايت خود خوار و دشمنان خرم .
و نيز بزرگان گفتهاند كه : ثمرات و فوايد سفر اهل خرد در آينهء ممارست بسيار معاينه ديدهاند . بيت :
قدر مردم سفر پديد آرد * خانهء خويش مرد را بندست
چون به سنگ اندرون بود گوهر * كس نداند كه قيمتش چندست
باز حكماى شيرين زبان و عقلاى بسياردان گفتهاند :
خويشتن را خلق مكن بر خلق * برد تو بهتر از كهن ديباست
ز آن عزيزست آفتاب كه او * گاه پيدا و گاه ناپيداست
چون تقدير آسمانى با تدبير انسانى مساعدت نمايد ، كارها بر وفق آرزو و مشيت و تمشيت نمودار شود ؛ كه به خدمت شاهزادهء جهان و آفتاب آسمان دولت و ماه افق سلطنت رسيدم كه دايم از خداوند تعالى همين آرزو داشته [ ام ] كه :
به خدمت شاهزادهء مشرق و مغرب مرا برسان ! دايم ورد زبان من همين بوده است ، بيت :
چو مرا آرزوى خدمت اوست * تو بدين آرزو مرا برسان
فيروز شاه را بغايت خوش آمد . گفت : حالا بنقد از كجا ميآيى ؟ گفت :
از مملكت يمن مىآيم ، از شهر تعزّ كه دار الملك يمن است و پاىتخت شاه سرور يمنى است ، پسر شاه سرو يمنى . فيروز شاه گفت : چه ميدانى از صفت او و سپاه و فرزندان او و از شوكت و استقلال او ؟ هرچه ميدانى بگوى . سياوش گفت : شاهزاده را سالهاى بسيار و قرنهاى بىشمار عمر و دولت افزون باد . بدانكه اين شاه سرور يمنى پادشاه
هامش
( 1 ) - در اصل : از جنان