كه دارد بفر اهرمن را به بند * خداوند تيغ و كلاه و كمند
. . . * . . .
به من بازگوى آنكه شاه تو كيست * چه مردى و آئين و راه تو چيست
بنزد كه جوئى همى دستگاه * برهنه سپهبد برهنه سپاه
بنانى تو سيرى و هم گرسنه * نه پيل و نه تخت و نه بار و بنه
بايران تو را زندگانى بس است * كه مهر و كله بهر ديگر كس است
كه با پيل و فر است و با تاج و گاه * پدر بر پدر نامبردار شاه
به بالاى او تخت را شاه نيست * بديدار او بر فلك ماه نيست
هر آنگه كه بر گاه خندان شود * گشاده لب و سيم دندان شود
ببخشد بهاى سر تازيان * كه گنجش نگيرد ز بخشش زيان
سگ و يوز و بازش ده و دو هزار * كه با زنگ و زرند و با گوشوار
بسالى همه دشت نيزهوران * نيارند خورد از كران تا كران
كه او را بباز و بيوز و بسك * كه در دشت نخجير گيرد به تك
سگ و يوز او بيشتر زان خورد * كه شاه آن به چيزى همى نشمرد
ز شير شتر خوردن و سوسمار * عرب را بجايى رسيده است كار
كه تاج كيان را كند آرزوى * تفو باد بر چرخ گردان تفوى
شما را بديده درون شرم نيست * ز راه خرد مهر و آزرم نيست
بدين چهر و اين مهر و اين راه و خوى * همى تخت و تاج آيدت آرزوى
جهان گر به اندازه جوئى همى * سخن بر گزافه چه گوئى همى
. . . * . . .
تو جنگ چنين پادشاهى مجوى * كه فرجام اين خوارى آيد به روى
نبيره جهاندار نوشيروان * كه با داد او پير گشتى جوان
پدر بر پدر شاه و خود شهريار * زمانه ندارد جز او يادگار
جهانى مكن پر ز نفرين خويش * مشو بدگمان اندر آئين خويش
كه تخت كيان چون نباشد نژاد * نجويد خداوند آئين و داد .
فردوسى .
قال اردشير بن بابك : سعادة الرعية فى طاعة الملوك ، و سعادة الملوك فى طاعة الممالك .
كتاب التاج للجاحظ .
و كانت ملوك فارس اذا رأت احدا فى هذا الحال التى وصفنا من شره المطعم و النهم