در وجود كه فناء خفى است .
در دستور العلماء است كه فناء نزد اهل حقايق عبارت از عدم شعور شخص است بواسطهء استيلاى ظهور وجود حق بر باطن او .
و باز فنا عبارت از سقوط اوصاف مذمومه است همانطور كه بقاء وجود اوصاف محموده است ( از شرح منازل ص 213 ) فناء فى اللّه تبدل صفات است به صفات الهيه و فناء فى الرسول تبديل صفات انسانى است بصفات نبى و رسول .
( از دستور العلماء ج 3 ص 45 ) و بالجمله فناء اضمحلال و تلاشى غير حق است در حق و محو موجودات و كثرات و تعينات در تجلى نور الانوار در مقابل بقاء .
( از شرح گلشن راز ص 289 ) حسين منصور حلاج خواص را ديد در بيابان مىگشت ، گفت چه ميكنى ؟
گفت : قدم خويش در توكل درست ميكنم ، گفت : « فنيت عمرك فى عمران باطنك فاين الفناء فى التوحيد » ( از عده ج 5 ص 247 ) عطار گويد :
هر دل كه ز خويشتن فنا گردد * شايستهء قرب پادشا گردد
هر گل كه برنگ دل فتاد اينجا * گل در گل خويش مبتلا گردد
گمشدن در گمشدن دين منست * نيستى در هستى آئين منست
حال من چون در نمىآيد بگفت * شرح حالم اشك خونين منست
كار من با عشق آمد پشت و روى * كافرين خلق نفرين منست
تا پياده مىروم در كوى دوست * سبز خنك چرخ در زير منست
آن جماعت كز خودى وارستهاند * در مقام بيخودى پيوستهاند
فانى از خود گشته و باقى بدوست * جملگى مغز آمده فارغ ز پوست
در مرحله فنا سالك به جائى ميرسد كه شخصيت و تعينات موجودات در نظر حقانى او هيچ مينمايد و غايت فنا انتفاى انيت سالك و اصل است و آن انزل از سكر است .
( از شرح گلشن راز ص 562 )
هستم ز جام بيخودى مست مدام * نه نيك دانم نه بدى هذا جنون العاشقين
من بى خود و شيدائيم قلاشم و رسوائيم * هر جائى و بىجائيم هذا جنون العاشقين
و بعضى گويند فناء غيبت است و بقاء حضور .
فناء بر دو قسم است فناء ظاهرى و فناى باطنى كه فناى ظاهرى فناى افعال است و فناى باطنى فنا اوصاف و ذات ، و بعضى گويند فنا از بين رفتن اوصاف مذمومه است و بقاء وجود اوصاف محموده است .
هجويرى گويد « من فنى من المراد بقى بالمراد » كه بمراد حق برسد .
ابو سعيد خراز گويد : « الفناء فناء العبد عن رؤية العبودية و البقاء بقاء بشاهد الالهية » .
( از مصباح الهدايه ص 426 -