اى از قلم وجود بر لوح عدم * تصوير مكونات را كرده رقم
از رحمت خود نامه سياهى چو مرا * ناميد مكن بعزت لوح و قلم
قَلَمِ اعْلى
- ( اصطلاح عرفانى ) مراد عقل اول است « اما القلم الاعلى فاثبت فى اللوح المحفوظ كل شىء يجرى من هذه الاقلام » ( اسفار ج 3 ص 110 ) .
قَلَندَر
- ( اصطلاح عرفانى ) مراد از قلندرى تجريد از كونين است و تفريد از دارين .
حافظ گويد :
قلندران طريقت به نيمه جو نخرند * قباى اطلس آن كس كه از هنر عارى است
بر آستان تو مشكل توان رسيد آرى * عروج بر فلك سرورى بدشوارى است
سحر كرشمهء وصلت بخواب ميديدم * زهى مراتب خوابى كه به ز بيدارى است
در رياض است كه : قلندر كنايت از صاحب مقام اطلاق است حتى از قيود اطلاقيه و فرق ميان قلندر و ملامتى و صوفى آنكه قلندر تفريد و تجريد به كمال دارد و در تخريب عادات كوشد و ملامتى در كتم عبادات كوشد و صوفى دل او اصلا بخلق مشغول نشود .
( از رياض العارفين ص 41 ) عراقى گويد :
اى رند قلندركيش مى نوش ز كس مينديش * انگار همه كم بيش زيرا كه دل درويش
مرهم ننهد بر ريش از غايت حيرانى * در دير شو و بنشين با خوش پسرى شيرين
شكر ز لبش ميچين تا چند ز كفر و دين * گفتم كه مگر جستم وز دام بلا رستم
دل در پسرى بستم كز ياد لبش مستم * چون رفت دل از دستم چه سود پشيمانى
اى ساقى مهرانگيز در ساغر جانم ريز ؟ * چون مست شوم برخيز زان طرهء شورانگيز
در گردن من آويز صد گونه پريشانى
سنائى گويد :
معشوق مرا ره قلندر زد * زان راه بجانم آتش اندر زد
گه رفت ره صلاح و ديندارى * گه راه مقامران لنگر زد
عطار گويد :
عزم آن دارم كه امشب نيم مست * پاىكوبان كوزهء دردى بدست
سر ببازار قلندر بر نهم * پس بيك ساعت ببازم هر چه هست
تا كى از تزوير باشم رهنماى * تا كى از پندار باشم خود پرست
پردهء پندار مىبايد دريد * توبهء تزوير ميبايد شكست
وقت آن آمد كه دستى بر زنم * چند خواهم بود آخر پاى بست
ساقيا در ده شرابى دلگشا * هين كه دل برخاست مى بر سر نشست
عراقى گويد :
پسرا ، ره قلندر ، سزد ار به من نمايى * كه دراز و دور ديدم ، ره زهد و پارسائى
پسرا ، مى مغانه ، دهى از حريف مايى * كه نماند بيش ما را سر توبهء ريايى
قدحى مى مغانه به من آر تا بنوشم * كه دگر نمانده ما را سر زهد و پارسائى
مى صاف اگر نباشد به من آر درد تيره * كه ز درد تيره يابد دل و ديده روشنائى