بنشين و شراب نوش و خوش باش * هر كه را جام مى بدست افتاد
رند و قلاش و مى پرست افتاد * دل و دين و خرد ز دست بداد
هر كه را جرعهء بدست افتاد * قلاش وار بر سر عالم نهم قدم
عياروار از خودىخود براشكنم
عراقى گويد :
من آن قلاش و رند بينوايم * كه در رندى مغان را پيشوايم
گداى درد نوش مىپرستم * حريف پاكباز كم دغايم
ز بند زهد و قرايى برستم * نه مرد زرق و سالوس و ريايم
ردا و طيلسان يك سو نهادم * همه زنار شد بند قبايم
مگر خاكم ز ميخانه سرشتند * كه هر دم سوى ميخانه گرايم
كجايى ساقيا جامى به من ده * كه يك دم با حريفان خوش برآيم
سنائى گويد :
اگر در كوى قلاشى مرا يك بار بارستى * مرا بر دل در اين عالم همه دشوار خارستى
گر اين ناسازگار ايام با من ناسازگارستى * سرو كارم هميشه با مى و درد قمارستى
سعدى گويد :
برخيز تا يك سو نهيم اين دلق ازرق فام را * بر باد قلاشى دهيم اين شرك تقوى نام را
هر ساعت از نو قبلهء با بتپرستى ميرود * توحيد بر ما عرضه كن تا بشكنيم اصنام را
قَلايِص
- ( اصطلاح نجومى ) يعنى اشتران ماده و عبارت از ستارگان خردى بود كه با صورت دبرانند ( قلايص بفتح قاف ) ( از التفهيم ص 104 )
قَلب
- ( اصطلاح فلسفى ، عرفانى و ادبى ) قلب عبارت از موجود صنوبرية الشكل است و يا لحم صنوبرية الشكل است و يكى از اعضاء رئيسه انسان است و محل تعلق و تصاعد روح بخارى است و موضوع جريان و رسوخ خونست در بدن حيوان و انسان .
شكى نيست كه يكى از مهمترين اعضاء حيوان و انسان قلب است كه مركز حيات و فعاليتهاى حياتى حيوان است از اين جهت است كه حكماء طبيعى گفتهاند اولين عضوى كه در انسان متكون شده است قلب است و بعضى گويند كبد است و بعضى گويند روح حيوانى است ( از اسفار ج 3 ص 33 ، 134 ) كلمهء قلب در ادوار مختلف و نزد افراد و طبقات مختلف معانى متعددى پيدا كرده است عده از فلاسفه گويند : قلب - لطيفهايست روحانى ربانى كه متعلق بقلب جسمانى صنوبرية الشكل است ( از دستور ج 3 ص 91 ) .
عرفا گويند : روح انسان باعتبار آنكه متحول بين دو وجه است يكى آنكه يلى الحق است و مستفيض از حق است و وجهى كه يلى النفس است قلب گويند ( از كشاف ص 117 ) قيصرى گويد : آنچه را حكما نفس