« و من العناء أنّ المرء يجمع ما لا يأكل و يبنى ما لا يسكن ، » و از عنا و مشقّت دنيا آن است كه شخص جمع مىكند آنچه نمى خورد ، و بنا مىكند آنچه ساكن نمى شود در آن .
« ثمّ يخرج إلى اللّه لا مالا حمل ، و لا بناء نقل » باز بيرون مى رود از دنيا به سوى خداى تعالى و حال آنكه نه مالى حمل كرده ، و نه بنايى نقل كرده .
عطّار :
پاك دينى گفت : اين نيكو مثل * كان كه دنيا جمع كرد او شد جعل ( 1 ) جمع مى آرد نجاست را مدام * گرد مى گرداند آن را بر دوام
در زحيران ( 2 ) بود پيوسته او * دل بدان سرگين به صد جان بسته او
چون بگرداند گه از پس گه ز پيش * تا در آرد بر در سوراخ خويش
آن متاع او اگر بيند كسى * مهتر از سوراخ او باشد بسى
چون در آن روزن نگنجد آن متاع * بر در روزن كند آن را وداع
آن همه جان كنده بگذارد برون * پس شود او اندر آن روزن درون
هر چه گرد آورده باشد چند گاه * جمله بگذارد شود در خاك راه
اين مثال آدمىّ و مال او * روشنت گردد از اينجا حال او
آنكه عمرى سيم و زر آرد به چنگ * جمله بگذارد رود در گور تنگ
اى به همّت از جعل كم آمده * نام جسته ننگ عالم آمده
ترك دنيا گير و كار مرگ ساز * راه بس دور است ره را برگ ساز
ز آنكه گر دنيا همه بر هم نهى * باز مانى عاقبت دست تهى
« و من غيرها أنّك ترى المرحوم مغبوطا ، و المغبوط مرحوما ، » و از تغيّرات او آنكه مى بينى تو فقير ذليل مرحوم را غنىّ عزيز مغبوط ( 3 ) ، و بالعكس بينى غنىّ عزيز
هامش
( 1 ) جعل : سرگين غلطان كه جانورى است سياه و پردار ، گشتك ، خبزدوك
( 2 ) زحير : نفس كشيدن همراه ناله ، رنج و مشقت ، اندوهناك ، نگرانى
( 3 ) مغبوط : حسرت خورده .