اهل دل ، كى ز پى سلطنت و جاه رود * كيست كز تخت فرود آيد و در چاه رود
بود كلام تو ثبتم به صفحه صفحهء دل * به سينهام دل صد پاره ، مصحف بغلى است
قطعهء دوم عبد الباقى در شكايت : ( 1 )
صاحبا عيد آمد و ما را مهيّا هيچ نيست * جامه در بر ، فوطه ( 2 ) بر سر ، كفش در پا هيچ نيست
شال و منديل ( 3 ) و قبا و كفش در بازار هست * قيمتش بسيار كردم پول پيدا هيچ نيست
كردم از پوشيدنى قطع نظر امّا چه سود * خوردنى در خانهء ما غير سرما هيچ نيست
سفرهء اعلا و دون از نان و از حلوا پر است * پيش ما غير از كتاب نان و حلوا هيچ نيست
گر چه در بازار رنگارنگ انگور است ليك * در كف اطفال ما جز ريش بابا هيچ نيست
حال خدمتكار و نوكر را چه گويم در لباس * جز زمين و آسمان در زير و بالا هيچ نيست
اين همه بگذار و حرف قرض خواهان را شنو * وجه قرض امّا بجز امروز و فردا هيچ نيست
جزويى قرض از كسى كردم طلب ، گفتا : به چشم * تا قيامت صبر كن زيرا كه حالا هيچ نيست
از ره طبع آزمايى چند بيتى گفته شد * ورنه ما را جز خدا از كس تمنّا هيچ نيست
هامش
( 1 ) همان ، ص 77
( 2 ) فوطه : جامهاى است نگارين يا چادر آن
( 3 ) منديل : دستار عمامه ، دستمال