كنندهاش را پيش از تصديق ، خشونت كرد ، اگر در كار خودش مى ماند آنچه بر وى آسان بود مى گرفتيم و براى بقيهّ مهلت مى داديم كه مال بدست بياورد .
بار ديگر در سخن امام صلوات الله عليه دقت نمائيد كه در چه حدّ از بلاغت است ، جا داشت كه مصقله فرار كند ، تا اين كلمه طلائى به زبان آن خلّاق سخن برآيد ، نام مصقله فقط يك دفعه در « نهج » آمده است .
صلب
: ( مثل قفل ) سخت و محكم :
« هو صلب فى دينه » او در دينش محكم است
و نيز صلب مهرههاى پشت و مجارى نطفهء مرد است ، راغب اين تسميه را به علت سخت بودن مهرههاى پشت دانسته است اصلاب مردان نيز از آنست « صليب » محكم و نيز به معنى مصلوب و دار زده آيد . صلب ( مثل عقل ) دار زدن ، يازده مورد از اين ماده در « نهج » آمده است . به قثم بن عباس فرماندار مكهّ مى نويسد : « فاقم على ما فى يديك قيام الحازم الصليب و الناصح اللبيب و التابع لسلطانه و المطيع لامامه » نامه 33 ، جاسوس و كارآگاه من خبر داد كه عدهّاى از كوردلان از طرف شام براى شورش به مكهّ اعزام شدهاند ، در حكومت خودت با احتياط و محكم باش مانند ناصح عاقل و تابع سلطان امام خود بعد از قتل خوارج ، گفته شد يا امير المؤمنين : خوارج همه كشته شدند فرمود : « كلا و الله ، انّهم نطف فى اصلاب الرجال و قرارات النساء كلّما نجم منهم قرن قطع حتى يكون آخرهم لصوصا سلّابين » خ 60 93 معنى اين كلام در « سلب » گذشت .
« كرائم الاصلاب » خ 139 94 يعنى اصلاب شامخه ، در ذم يارانش فرموده : « كلامكم يوهى الصمّ الصلاب و فعلكم يطمع فيكم الاعداء تقولون فى المجالس كيت و كيت فاذا جاء القتال قلتم : حيدى حياد » خ 29 72 ، سخنتان سنگهاى محكم را سست مىكند ولى كارتان دشمنان را در شكستن شما به طمع مى آورد ، در مجالس چنين چنين مى گوئيد .
ولى چون جنگ آيد مى گوئيد : اى جنگ از من دور شو « صلاب » جمع صلب است
.
صلت
: اصلات : كشيدن شمشير از غلاف : گويند :
« اصلت السيف جردّه من غمده »
از اين ماده فقط دو مورد در « نهج » آمده است ، در شمردن اقسام انسانها فرموده : « و منهم المصلت لسيفه و المعلن بشرهّ . . . قد اشرط نفسه و اوبق دينه لحطام » خ 32 بعضى از مردم ( كه طالبان حكومت هستند ) كسى است كه شمشيرش را كشيده ، سرّش را آشكار ساخته ، نفس خود را آماده شرارت كرده ، دين خود را تباه ساخته