بسكه مشتاق رخ عشّاق بود * نزد عشّاقش لقب مشتاق بود
نرم نرمك سوى كرمان آمديم * مىپرست وباده خواهان آمديم
چونكه در آن شهرمان مأواى شد * شهريان را شورشى برپاى شد
آتش رشك وحسد شد شعلهور * حاسدان را كرد دامان پر شرر
واعظى بودش در آن كشور مقام * اهل ظاهر را در آن كشور مقام
سوى مسجد رفت بااصحاب خويش * كى گروه مؤمنان خوب كيش
قتل اين درويش ويارانش كنيد * تيغ بر كف سنگبارانش كنيد
چون بناحق كشت آن مشتاق را * نغمهساز پردهء عشّاق را
سپس از آنجا به همدان وكرمانشاه وعراق رفتند ، و پس از چندى دوباره به ايران مراجعت نمودند .
بنابه گفتهء جان ملكم ، مريدان معصومعلى ونورعلى اسماً به دويست هزار نفر رسيده بود و در ايران وعراق جماعت بسيارى را از راه سحر وجادو واعمال غريبى منحرف نمودند ، و به طور خلاصه خطر آنها روز به روز بيشتر احساس مىشد . از شاهزادگان رجال دربارى ودولت گرفته تا اعيان وتجّار وبرخى از طلّاب مقدماتى كه ذوقى داشتند وفريفتهء شاعرى آنها مىگشتند ميان مريدان معصومعلى يافت مىشدند .
گاه مىشد كه معصومعلى با جمعيت خود كه همه دراويش پشمپوش با كلاههاى بوقى وتبرزين ، وكشكول وسبيلهاى كت و كلفت ، وشاربهاى از لب زيرين در رفته ، وچشمهاى از حدقه بيرون آمده ، به راه افتاده وعبور اين هيئت كه بايد آنها را دولت شارب ناميد از شهرها با وضعى خاص مواجه مىگشت ؛ ومحشرى برپا مىكردند .