تخطي إلى المحتوى الرئيسي

محقق مجلسى ( شرح احوال و آثار فقيه عارف ) ( فارسى ) — صفحة 632

مساهمون:

ص٦٣٢
من پس از پايان منبر نزد او رفته و با او به بحث پرداختم ، اما او گوش شنوايى نداشت . مريدانش نيز مى گفتند آقا درست مى گويد . پس بدون گرفتن نتيجه از او جدا شدم . در راه بازگشت در عالم خيال مرحوم علامه را مورد خطاب قرار دادم كه چرا با نقل اين گونه احاديث ضعيف ، خود و كتابتان را مورد انتقاد قرار داده و ما را نيز در دفاع از خود دچار زحمت نموده ايد . به منزل آمده و جريان را به عرض پدر رساندم . فرمود : من مى دانستم كه حرف هاى او اساس و بنيان ندارد و تو را ناراحت مىكند . چون به خواب رفتم ديدم در اصفهانم و به قصد زيارت مرقد علامه مجلسى به مسجد جامع رفته ام . عدّه زيادى از مرد و زن در رفت و آمد بودند . دم در صحن تكيه ، سيد بزرگوارى را ديدم كه ايستاده بود و گويا منتظر كسى بود . خواستم وارد شوم ؛ با اشاره دست مانع شد . چندين مرتبه خواستم همراه جمعيت وارد شوم ؛ امّا گويا آن بزرگوار مراقب من بود و هر دفعه از ورود من جلوگيرى مى نمود . من بسيار متأثر و ناراحت در كنارى ايستاده بودم كه دو سيد جوان بسيار زيبا و جذّاب از بقعه خارج شدند و با آن بزرگوار مشغول صحبت گرديدند . چون صحبت آنان تمام شد و خواستند خارج شوند جلو رفته و پس از عرض سلام استدعا نمودم كه نزد آن سيد بزرگوار وساطت نمايند كه به من اجازه ورود بدهد . آن دو بزرگوار با محبّت تمام به من فرمودند : چرا نسبت به مجلسى چنان فكر باطلى كردى ؟ ! مجلسى به ما ( يا به دين ما ) خيلى خدمت كرده است . پس وساطت نموده و من داخل بقعه شدم . پس از زيارت و دعا ، از كسى پرسيدم كه آن سه بزرگوار چه كسانى هستند ؟ گفت : آن آقاى بزرگوار حضرت امير المؤمنين عليه السلام و آن دو نيز حسنين عليهما السلام مى باشند .