كه ما را نشناسد و انكار كند خدا را نشناخته و انكار كرده است . از على دو سبط اين امت و دو سيّد و آقاى جوانان بهشت ، حسن و حسين عليه السّلام به وجود آمدهاند . از نسل حسين عليه السّلام نه نفر به وجود خواهند آمد كه اطاعت از آنها ، اطاعت از من است و عصيان و نافرمانى از آنها عصيان و نافرمانى من است ، نهمين آنها قائم و مهدى عليه السّلام است . » 22 *
8 - باز صدوق در اكمال الدين از امام حسن عسكرى عليه السّلام از پدرانش از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده است كه به ابن مسعود فرمود : « يا بن مسعود ، علىّ بن أبيطالب إمامكم بعدى و خليفتى عليكم ؛ اى پسر مسعود ! على بن ابى طالب پس از من امام شما و خليفهء من در بين شماست . »
9 - باز صدوق در اكمال الدين از سلمان نقل كرده است كه بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله وارد شدم ديدم ؛ حسين بن على عليه السّلام بر زانوى او نشسته ، لبهايش را مىبوسد و به او مىفرمايد :
« تو آقا ، فرزند آقا ، امام ، فرزند امام ، برادر امام ، و پدر امامان هستى . تو حجت خدا ، پسر حجت خدا و پدر حجتهاى نهگانه هستى . نهمين آنها قائم است . »
10 - باز صدوق در اكمال الدين از سلمان از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حديثى طولانى نقل كرده است كه به فاطمه عليها السّلام فرمود : « اى فاطمه ! آيا نمىدانى ؛ ما خانوادهاى هستيم كه خداوند آخرت را براى ما بر دنيا برگزيده است . خداوند به اهل زمين نظرى كرد از ميان آنها مرا برگزيد ، و بار دوم نظر كرد و شوهرت را انتخاب كرد ، و به من وحى فرمود كه تو را به ازدواج او درآورم ، او را ولىّ و وزير خود گردانم و خليفهء خويش در بين امتم قرار دهم .
بنابراين پدرت بهترين پيامبران ، شوهرت بهترين اوصيا خواهند بود و تو نخستين كسى هستى كه به من ملحق مىگردى . »
11 - باز صدوق در اكمال الدين ، حديثى طولانى نقل كرده و در آن آورده است كه در زمان عثمان بيش از دويست نفر از مهاجر و انصار در مسجد جمع بودند و دربارهء علم و فقه بحث مىكردند و بر يكديگر تفاخر مىورزيدند اما على عليه السّلام در آن ميان ساكت بود . به او گفتند : اى ابو الحسن ، تو چرا سخن نمىگويى ؟
على عليه السّلام به سخن آمد و آنها را به ياد اين گفتهء پيامبر انداخت كه فرمود : « علىّ أخى و وزيرى و وارثى و وصيّى و خليفتى فى أمّتى و ولىّ كلّ مؤمن بعدى فأقرّوا له بذلك ؛ على
المراجعات رهبرى امام على ( ع ) در قرآن و سنت ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: السيد عبد الحسين شرف الدين
ص٣٣٦