گفت : « آرى . » سلطان بفرمود كه از ديوارى كه به جانب مشرق بود درى بازكردند و از آن در بيرون رفت . پس ، كاغذ را طلبيد . ابو ريحان بر آن نوشته بود كه از اين چهار در بيرون نشود ، بلكه در ديوار مشرقى درى ديگر بازكنند و از آن در بيرون رود .
سلطان چون بخواند ، آزرده شد و گفت او را از آن قصر به زير اندازند . چنان كردند كه سلطان فرموده بود . دامى بسته بودند ، ابو ريحان بر آن دام آمد و آهسته به زمين رسيد و هيچ جاى او افگار نشد . سلطان گفت : « اى « 1 » ابو ريحان ! اين حال را نيز دانسته بودى ؟ » گفت : « آرى . » و تقويم از غلام بستد و احكام آن روز مىنمود « 2 » كه نوشته بود كه ، « 3 » « در فلان روز مرا از جاى بلند بيندازند ، و ليكن به سلامت به زمين آيم و تندرست برخيزم . »
اين هم موافق طبع سلطان نبود . دلگير شد و گفت او را به قلعهء غزنين بازدارند . پس ، ابو ريحان را حبس كردند . شش ماه محبوس بود . گويند در آن شش ماه هيچكس حديث ابو ريحان به سلطان نگفت ؛ و از غلامان ، غلامى نامزد شده بود كه خدمت ابو ريحان مىكرد . روزى آن غلام بر سر بازار غزنين مىگذشت ، فالگويى او را بخواند و گفت : « در طالع تو چند سخن دارم . هديهاى بده تا بگويم . » غلام دو درم به او داد . فالگوى گفت :
« عزيزى از تو در رنجى است . از امروز تا سه روز ديگر مخلص يابد ، و خلعت [ و ] تشريف پوشد و عزيز و مكرّم گردد . »
غلام رفت به قلعه و بر سبيل بشارت اين قضيّه با ابو ريحان بگفت . ابو ريحان را خنده آمد و گفت : « اى ابله ! ندانى كه به چنين جايها نبايد ايستاد و دو درم به باد « 4 » نبايد داد ؟ »
گويند خواجهء بزرگ حسن ميمندى در اين شش ماه فرصتى مىجست تا سخن ابو ريحان گويد « 5 » . روزى در شكارگاه سلطان را شكفته يافت . سخن را كشانيد تا به ذكر نجوم آورد و گفت : « بيچاره ابو ريحان كه چنان « 6 » حكمها كرد و بدل خلعت و تشريفبند و زندان يافت . » سلطان گفت : « خواجه بداند كه من دانستهام كه اين مرد را در عالم نظيرى نيست ، الّا شيخ ابو على سينا ؛ ليكن هردو حكمش بر خلاف و ارادهء طبع « 7 » من
هامش
( 1 ) . همان ندارد .
( 2 ) . همان : « بنمود » .
( 3 ) . در همان « نوشته بود كه » نيامده و از مج نقل شد .
( 4 ) . چ : « ياد » .
( 5 ) . همان : « بگويد » .
( 6 ) . همان : « چنين » .
( 7 ) . مج ندارد .