اين فرّاش در وقت مقرمه را در ازار « 1 » پيچيده و به دكّان احمد رفوگر شد و گفت : « اى استاد ! چه خواهى كه اين را چنين رفو كنى كه هيچكس نداند كه آنجا دريده است ؟ » گفت : « نيم دينار خواهم » . درستى زر با يك دينارى به او داد و گفت : « زود مىبايد » .
گفت : « فردا نماز ديگر بيا و ببر » .
ديگر روز به وعده رفت . مقرمه پيش او نهاد . درنمىيافت كه كجا دريده است . فرّاش شادمان شد و به سراى برد و بر روى نهالى كشيد .
چون سلطان از شكار بازآمد و در آن خانه شد تا بخسبد ، نگه كرد مقرمه درست ديد .
گفت : « اى فرّاش ! اين دريده بود . » گفت : « اى خداوند ! هرگز اين ندريده بود . » گفت :
« اى احمق ! مترس كه اين من دريده بودم . مرا در اين مقصودى است . بگو كه اين را كه رفو كرده است كه بغايت نيك كرده است » . گفت : « اى خداوند ! احمد رفوگر رفو كرده است » .
گفت : « او را پيش من آر و چون در سراى آرى پيش منش آر » .
فرّاش برفت و رفوگر را پيش سلطان آورد . رفوگر كه سلطان را ديد ، نشسته بترسيد .
سلطان را كه چشم بر او افتاد ، گفت : « اى استاد ! اين مقرمه تو رفو كردى ؟ » گفت :
« آرى . » گفت : « سخت استادانه كردهاى » . گفت : « به دولت خداوند نيك آمده است » .
گفت : « در اين شهر از تو استادتر هيچ كسى هست ؟ » گفت : « نى » . گفت : « از تو سخنى پرسم ، راست بگوى كه به پادشاهان هيچ به از راستى نيست » . گفت : « بگويم » . گفت :
« تو در اين شش هفت سال هيچ كيسهء ديباى سبز رفو كردهاى به خانهء محتشمى » . گفت :
« كردم » . گفت : « كجا ؟ » گفت : « به خانهء قاضى شهر و دو دينار مزد آن بداد » . گفت : « اگر آن كيسه را ببينى بشناسى » . گفت : « شناسم » . محمود دست در زير نهالى كرد و كيسه را برداشت و به دست رفوگر داد . [ 51 ب ] گفت : « اين كيسه آن هست ؟ » گفت : « هست » .
گفت : « آنجا كه رفو كردهاى كدام جايگاه است ؟ مرا بنماى » . انگشت برنهاد كه اينجاست . محمود به تعجّب ماند از نيكى كه كرده بود . گفت : « اگر حاجت آيد ، در روى قاضى گواهى توانى داد ؟ » گفت : « چرا نتوانم داد » .
در وقت كس فرستاد و قاضى را بخواند و يكى را گفت : « برو و آن صاحب كيسه را
هامش
( 1 ) . لنگ ، قيطه ، دستار .