دوست مىدارد ترجيح دهد ، و از پيروى شهوتها دورى كند ، و از سستى و تن آسائى روى بگرداند ، و پيوسته بر طاعت خداوند مواظبت داشته باشد و با به جا آوردن نافلهها به او تقرّب جويد و درجات بيشتر را از او بخواهد ، همان گونه كه دوست همواره مزيد قرب خود را در دل محبوب خواهان است . خداوند محبّان را به ايثار توصيف كرده و فرموده است :
يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ
« 1 » . و هر كس به پيروى از هواى نفس ادامه دهد محبوب او هواى نفس اوست ، چه محب كسى است كه خواست خود را به خاطر خواست محبوبش رها كند . چنان كه گفتهاند :
اريد وصاله و يريد هجري * فأترك ما اريد لما يريد « 2 »
بلكه محبّت هنگامى كه غلبه يابد خواهشهاى نفس را ريشه كن مىكند و تنعّم به غير محبوب را در دل او باقى نمىگذارد ، در اين صورت كسى كه خدا را دوست بدارد مرتكب گناه نمىشود . از اين رو ابن مبارك در اين باره گفته است :
تعصي الاله و أنت تظهر حبّه * هذا لعمرى في الفعال بديع « 3 »
لو كان حبّك صادقا لأطعته * إنّ المحبّ لمن يحبّ مطيع « 4 »
و نيز گفتهاند :
و أترك ما أهوى لما قد هويته * و أرضى بما ترضى و إن سخطت نفسي « 5 »
سهل شوشترى گفته است : نشانهء دوست آن است كه محبوبش را بر نفس خود برگزيند ؛ و چنين نيست كه هر كس طاعت خدا كند محبوب او مىشود بلكه دوست آن است كه از نافرمانى بپرهيزد . همچنين گفته است : زيرا دوستى او نسبت به خدا سبب دوستى خداوند
هامش
( 1 ) حشر / 9 : . . . كسانى كه به سويشان هجرت مىكنند و دوست مىدارند و در دل خود نيازى به آنچه به آنها داده شده احساس نمىكنند و آنها را بر خود مقدّم مىدارند .
( 2 ) من وصال او را مىخواهم و او هجران مرا مىخواهد - پس آنچه را مىخواهم به خاطر چيزى كه او مىخواهد ترك مىكنم
( 3 ) خدا را معصيت مىكنى با آن كه دوستى او را اظهار مىكنى - به جانم سوگند اين كارى بس شگرف است
( 4 ) اگر دوستى تو راست مىبود او را فرمانبردارى مىكردى - چه دوست فرمانبردار دوست خويش است
( 5 ) خواست خود را به خاطر خواست تو ترك مىكنم - و خشنودم به آنچه تو بدان خشنودى هر چند نفس من خشمگين باشد