است . آيا ديدهاى همنشينى همنشين خود را ندا كند ؟ و گفته است : هنگامى كه مرد به نهايت اين دانش برسد ، مردم او را سنگسار مىكنند ، يعنى گفتارش از حدود خرد آنها فراتر است و آنها آن را ديوانگى و كفر مىپندارند .
بنابراين مقصد همهء عارفان وصل و لقاى اوست و اين همان روشنى چشم است كه هيچ كس نمىداند از آن چه چيزى برايش پنهان داشتهاند . هنگامى كه آن حاصل شود همهء غمها و شهوتها از ميان مىرود و دل در نعيم آن مستغرق مىشود ، به طورى كه اگر او را در آتش اندازند ، به سبب استغراق در آن سوزشى احساس نمىكند . و اگر نعمتهاى بهشت را بر او عرضه بدارند ، به سبب كمال نعمتى كه او را حاصل شده و رسيدن او به مقصدى كه پس از آن مقصدى نيست به آنها توجّه نمىكند . اى كاش مىدانستم آن كه جز محبّت محسوسات را درك نمىكند ، چگونه به لذّت نظر بر وجه كريم پروردگار كه آن را شكل و شبيه و نظير نيست ، معتقد مىشود و وعدهاى كه حق تعالى به بندگانش داده و آن را بزرگترين نعمتها ذكر كرده چه معنايى خواهد داشت ؟ بلكه هر كس خدا را مىشناسد ، مىداند كه همهء لذّتهايى كه مقرون به شهوات مختلف است ، در زير همين لذّت نهفته است ، چنان كه يكى از آنان گفته است :
كانت لقلبي أهواء مفرّقة * فاستجمعت مذرأتك العين أهوائي « 1 »
فصا ريحسدني من كنت أحسده * فصرت مولى الورى مذ صرت مولائي « 2 »
تركت للنّاس دنياهم و دينهم * شغلا بذكرك يا ديني و دنيائي « 3 »
از اين رو يكى از آنان گفته است :
و هجره اعظم من ناره * و وصله أطيب من جنّته « 4 »
مقصود آنها از اين سخنان برگزيدن لذّت دل به سبب معرفت خداوند بر لذّت خوردن و آشاميدن و مباشرت است ، چه بهشت معدن تمتّع حواسّ است ، امّا لذّت دل تنها در لقاى پروردگار است و بس . مثال لذّات انسان در طول تطوّرات خود به گونهاى است كه اكنون ذكر مىكنيم : در كودك از نخستين حركت و تميز وى غريزهاى در او نمايان مىشود كه به سبب آن از بازى و سرگرمى لذّت مىبرد ، به طورى كه آن در نزد وى لذّتبخشترين
هامش
( 1 ) دلم را هوسهاى پراكندهاى بود - چون چشمم تو را ديد ، هوسهايم مجتمع شد .
( 2 ) به من حسد ورزيد آن كه به او حسد ورزيدهام - پس سرور مردم شدم از آنگاه كه تو سرورم شدى .
( 3 ) دنيا و دين مردم را به خود آنها واگذاشتم - تا به ذكر تو مشغول باشم اى دين و دنياى من .
( 4 ) دورى او سختتر از آتش اوست - و وصل او خوشتر از بهشت اوست .