له : وددت انّى بالحقيقة مثلك فى ظنّك ، و انّ اعدائى مثلك فى الحقيقة .
ترجمه : حكيمى جوانى جاهل معجب را ديد كه تكبر بسيار ميكرد ، و گفت من خواستمى كه بحقيقت در آن منزلت بودمى كه تو مىپندارى كه هستى ، و دشمنان من همچون تو بودندى در حقيقت ، يعنى : از فضيلت خالى و بعجب مغرور .
( 22 ) قال الاسكندر بحضرة معلّمه : من رفع نفسه فوق قدره استجلب مقت النّاس الى نفسه . فقال معلّمه : من رفع نفسه فوق قدره ردّه النّاس الى قدره . ترجمه : اسكندر روزى با معلم خود گفت : هر كه خود را از اندازهء خود بزرگتر شمرد ، مردمان او را دشمن دارند . معلمش گفت : هر كه خود را از اندازهء خود بزرگتر شمرد ، مردمان او را بقهر با اندازهء او نشانند .
( 23 ) خير النّاس من نفع النّاس ، و شرّ النّاس من باهى « 1 » على النّاس .
ترجمه : بهترين مردمان كسى بود كه نفعى بمردم رساند ، و بدترين كسى بود كه بر ايشان تكبر كند .
( 24 ) اكثر النّاس غمّا من طلب رتبة فوق رتبته . الكبر من صغر القدر ، و الغدر « 1 » من صغر القدر . ترجمه : از مردمان بيشتر غم كسى بود كه مرتبهاى طلبد بالاى مرتبهء خود تكبر و غدر از خردى قدر و قيمت باشد .
( 25 ) اعسر العيوب صلاحا العجب و اللّجاجة . ترجمه : از عيبها دور تر از صلاح عجب و لجاج بود .
هامش
( 1 ) - اصل : القدر .