گفت : لا و اللّه تو برقع پوشى و من جرعه نوش تو پير مناجاتى و من پير رند خرابات دوش در خمار بودم و اكنون در خمار دوشينم .
آن جوان را همانجا گذاشته گذشتم ديگر او را نديدم تا آنكه روزى به وقت افراط گرما جوان را ديدم در تحت ميزاب خفته و زار و نزار و رنجور و ضعيف نه در سر قصب معلم و نه در پا كفش زرفشان ، همان سيب داشت و مىبوئيد خواستم از او بگذرم گفت اى فلان مرا مىشناسى ؟
گفتم آرى از تبديل حالت بگوى .
گفت داد و فرياد در اين راه به معشوقى مىآورند و به عاشقى مبتلا مىسازند .
گفتم اين همان سيب است گفت آه آه از اين سيب پر آسيب اى فلان ديدى كه با ما چه كردند و چون ما را لگدكوب قهر انداختند اول گفت : معشوقى غم مخور چون به باديه امتحان در آوردند گفتند :
تو عاشقى و چون به عرفات رسيدم گفتند : تو طفلى چون به خانه رسيدم گفتند :
تو در اين حرم محرم نئى هر چند در زدم و فرياد بر آوردم كه أيها المطلوب جواب شنيدم كه ارجع يا خائب ، سوختم و سوختم و شناختم كه در اين ترانه غير او نه ، اى فلان امروز زار و نزارم و از نازكى بىزارم نمىدانم طالبم يا مطلوب محبم يا محبوب محتاجم يا غير محتاج و از اين تفكر و اندوه سوختم نه بيمارم اما بيمار اين تفكر دارم .
آن شخص گفت : دلم به زارى آن جوان سوخت .
گفتم بيا تا ترا پيش اصحاب برم و از اين حيرت برهانم گفت : مرا رها كن كه در اين حيرت سرى دارم و در اين تفكر ذوقى و از او درگذشتم .
شب در حوالى مسجد الحرام به وظائف عبادت مشغول شدم صباح كه نيت وداع خانه كردم ديدم از كنار حطيم آن جوان سقيم را مرده بر دوش مىبرند از آن
خزائن ( فارسى ) — صفحة 564
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٥٦٤