پرش به محتوای اصلی

جوحى ( فارسى ) — صفحه 266

پدیدآورندگان:

ص۲۶۶
كه يك چند آسوده با اهل خويش * جهان بگذرانيم نى همچو پيش كه ناگاه بند سر انبان گسيخت * گره باز شد آرد بر آب ريخت بگفت آن فقير اى خدا سال‌ها * خدايى نمودىّ و بودى خدا گره با گره فرق ناداده‌اى * سر انبان نگفتم كه بگشاده‌اى گره را ز كارم بگفتم گشا * نه از بند انبان گره وانما خدايا چنين بنده گر پرورى * گريزد ز بازار تو مشترى
همچنين ، نگا : حكايت 659 .

293 هنوز سر و بن حرف را نمىفهمى

نادره گويند وقتى به راهى مىرفت و خسته شده بود . گفت : خدايا كسى از براى من بفرست كه ديگر طاقت پياده رفتن ندارم . ناگاه پياده‌اى در بين راه مانده شده بود ، جحا را به زير ران كشيده سوار شد . جحا نهايت خشمناك شده گفت : خدايا ! شصت سال است دعوى خدايى مىكنى هنوز سر و بن حرف را نمىفهمى .

مصادر :

جوحى ( فارسى ) — صفحه 266 | احمد مجاهد / احمد مجاهد