هر اسب پالانيى به درهمى فروخته شد و هر زرهى به درهمى و بيست شمشير [ به درهمى ] [ 1 ] و ايشان را ملزم به پرداخت جزيه كردند ، در هر سال هفتاد هزار دينار . ابن ابى حفصه در اين باره گويد :
در قسطنطنيهء روم گردش كردى با خاطر آسوده / چندان كه ديوارها و باروهاى آنجا ، جامهء خوارى و زبونى به تن كرد . / تو آنجا را به تير نزدى تا پادشاهانش جزيه به تو بپردازند / و عربها ديگهاى خود را بر بار نهند .
بسيارى از مردم معتقدند كه اين گشايش همان گشايشى است كه خداوند مژدهء آن را داده بود .
و هم به روزگار او بود كه مردى به نام يوسف البرم شورش كرد و مردمان بسيارى را به سركشى واداشت . و اوباش را گرد كرد و مدعى پيامبرى بود ، و مهدى لشكرى را روانه كرد تا پيرامونيان او را پراكنده كردند و او را اسير كردند . مهدى فرمان داد تا او را به دار آويختند .
حكيم مقنع شورش كرد . او قايل به تناسخ ارواح بود و مردم بسيارى گرد او را گرفتند و اين حكيم مردى كوتاه بالا و اعور ( يك چشم ) بود ، از دهكدهاى از دهكدههاى مرو به نام كاره و هرگز از چهرهء خويش نقاب را به يك سوى نمىزد . از اين روى او را المقنع خواندند .
او معتقد بود كه روح خداوند ، كه در آدم بود ، به شيث انتقال يافت و سپس به نوح و سپس به ابراهيم و آنگاه به موسى و سپس به عيسى و آنگاه به محمد و بعد به على و پس از او به محمد بن حنفيه و بعد به او .
و او چيزى از شعبدهبازى و نيرنجات مىدانست و سستخردان را فريفت و به جانب خويش كشانيد . مهدى در پى او فرستاد و او به ما وراء النهر رفت و در قلعهء كش حصارى شد . در آنجا خوراك و علوفه گرد كرد و دعوتگرانى به ميان مردم فرستاد و مدعى زنده كردن مردگان و علم غيب شد . مهدى به كوشش بيشتر پرداخت تا او را شهربندان كردند و چون كار بر او تنگ شد همهء زنان و غلامان خويش را زهر نوشانيد و خود نيز نوشيد و همگان مردند . [ سر ] [ 2 ] او را نزد مهدى بردند . و او به ياران خويش وعده داده بود كه روح او در پيكر مردى دو موى ، كه بر اسبى سياه و سپيد سوار مىشود ، حلول خواهد كرد و در سال فلان به سوى ايشان باز خواهد گرديد و ايشان را بر سراسر زمين فرمانروا
هامش
[ 1 ] از طبقات ناصرى ، افزوده شده .
[ 2 ] از طبقات ناصرى .