يكى از ايشان [ 1 ] در اين باره گفته است :
اگر « رمله » يا « هند » را به عنوان امير مؤمنان / بياوريد ، ما با ايشان بيعت خواهيم كرد / چون خسروى درگذشت ، خسروى ديگر جاى او گرفت / و فرزندانش يكى پس از ديگرى آمدند / چندان خشمگينيم كه اگر همهء خون امويان را / بنوشيم باز هم سيراب نمىشويم .
و معاويه در دمشق ، به سال شصت ، مرد و هشتاد ساله بود . مردى بلند بالا بود و فربه و ستبر و سپيد و زيبا روى و بدرفتار . هنگامى كه مىخنديد لب بالايى او مىگرديد .
مردم شام با يزيد بن معاويه بيعت كردند كه بر بيعتى كه معاويه از ايشان گرفته بود وفادار بمانند .
بيعت يزيد بن معاويه كه نفرين خدا بر او باد !
گويند هنگامى كه معاويه مرد ، در مدينه وليد بن عتبة بن معاويهء نفرين شده ، والى بود و بر عراق عبيد الله بن زياد . چون خبر مرگ معاويه رسيد مروان بن حكم به وليد بن عتبه گفت : كس نزد حسين بن على و عبد الله بن زبير بفرست كه بيعت كنند اگر نه گردنشان را بزن .
و او در شب ، ايشان را فراخواند و خبر مرگ معاويه را بديشان داد و از ايشان براى يزيد بيعت خواست . ايشان گفتند : « تا فردا شود . » و از نزد او روانه شدند . شبانه به مكه رفتند و از بيعت با يزيد سرباز زدند . اهل كوفه چون از امتناع حسين از بيعت آگاه شدند به دو نامه نوشتند كه نزد ايشان رود و بار شترى نزد او فرستادند و بيعت خويش را نوشتند .
حسين ، مسلم بن عقيل بن ابى طالب را فرستاد تا از ايشان بيعت بگيرد و مسلم آمد و بر هانى بن عروه فرود آمد و گروه انبوهى از شيعيان برگرد او جمع شدند و با حسين بيعت مىكردند .
حسين با خانوادهاش و فرزندانش بيرون آمد و خبر به عبيد الله بن زياد - كه در بصره بود - رسيد ، متوجه كوفه گرديد و شيعه به سوى او رفتند و با وى كارزار كردند و او به قصر خويش درآمد و در آنجا را بست . چون شب شد و مردم از پيرامون مسلم بن عقيل پراكنده شدند عبيد الله بن زياد دستهاى را پنهانى فرستاد تا مسلم و هانى را گرفتند و مسلم
هامش
[ 1 ] گويندهء شعر عبد الرحمن همام سلولى است . براى تمام آن رجوع شود به مروج الذهب ، ج 3 ، ص 37 .