خداوند پروردگار من است و من / خوار و ناچيزم و دين دين محمد است .
داستان كشته شدن مالك بن نويره يربوعى
گويند خالد بن وليد روانه شد تا رسيد به بيوتات مالك بن نويره و ايشان مسلمان بودند و مالك همسرى زيبا داشت . خالد دلباختهء او شده بود . فرمان داد مالك را بكشند .
عبد الله بن عمر ، و ابو قتادهء انصارى او را از اين كار بازداشتند . پس خالد مالك را احضار كرد و گفت آيا تو نيستى كه گفتهاى :
پيش از آنكه سپاه ابو بكر فرا رسند مرا شراب دهيد . / شايد مرگها نزديك شدهاند و ما آگاه نيستيم .
مالك گفت : « من چنين سخنى نگفتهام ، و اگر صاحب شما خود اين سخن را از زبان من شنيده بود مرا نمىكشت . » خالد گفت : « پيامبر خدا را صاحب ما مىخوانى و صاحب تو نيست ؟ گردنش را بزنيد . » سپس مالك متوجّه همسر خويش گرديد و گفت : « اى خالد ! اين زن است كه مايهء كشتن من مىشود . » چون خالد بازگشت ، عمر به ابو بكر گفت : « او را بكش كه مرتكب قتل و زنا شده . » ابو بكر گفت : « باز گرديده و بر خطا بوده است . » عمر گفت : « پس او را عزل كن . » ابو بكر گفت : « من شمشيرى را كه خداوند آخته در نيام نمىكنم ! »
داستان مسيلمة بن حبيب كذّاب
كنيهء وى ابو ثمامه بود . مردى بود كه اندكى شعبده و نيرنجات مىدانست و پر مرغ را به هم وصل مىكرد و تخم مرغ را در شيشه مىكرد . و هنگامى كه پيامبر در مدينه بود پيش از هجرت دعوى پيامبرى داشت و رحمان اليمامه ناميده مىشد .
او افرادى را به مكه مىفرستاد تا قرآن را بشنوند و بازگردند و بر مردم بخوانند .
سپس در ميان وفد بنى حنيفه نزد پيامبر آمد . يادآور شدند كه وى مىگويد اگر كار را چنان قرار دهد كه پس از او از آن من باشد ، از وى پيروى خواهم كرد . پيامبر نزد او آمد و در دستش شاخهاى از نخل بود . به گفتهء واقدى و به قول ابن اسحاق ستاكى از نخل در دست داشت كه بر سر آن برگهايى بود . پيامبر به دو گفت : « اگر به ( اسلام ) روى آورى خداوند بر تو خواهد بخشود و اگر رويگردان شوى خداوند دنبالهات را خواهد بريد . و من تو را