شد .
سپس سريّهء الخبط بود به سركردگى ابو عبيده به سيف البحر و به علت نيازمندى كه حاصل كردند در آشوب و فتنه افتادند و خداوند ستورى بيرون آورد كه از گوشت و چربى آن خوردند و جان گرفتند و نيرومند شدند . سپس سريّهء ابى قتاده بود به سوى خضيره در سرزمين شام و هيچ آسيبى نديد .
فتح مكه در ماه رمضان
و آن چنين بود كه خزاعه روز حديبيه در پيمان پيامبر داخل شدند و بنو بكر در پيمان قريش درآمدند . بنو بكر بر خزاعه تجاوز كردند و ايشان در پايين مكه بر لب آبى بنام الوتير بودند و بر ايشان شبيخون زدند و قريش با اسلحه ايشان را يارى كردند و جنگ درگرفت .
عمرو بن سالم الخزاعى بيرون آمد و نزد پيامبر رفت و ماجراى پيمان شكنى بنى بكر و قريش را بازگو كرد و گفت :
خدايا ! بفرياد مىخوانم محمد را / آن همپيمان پدر ما و پدر بزرگوار خويش / قريش وعدهء تو را خلاف ورزيدند / و پيمان استوار تو را شكستند / در « وتير » به هنگامى كه سرگرم قرآن خواندن / و ركوع و سجود بوديم بر ما شبيخون زدند .
پس پيامبر دستور داد تا مجهز شوند . ابو بكر گفت : آيا ايشان را در برابر قوم خود يارى خواهى داد ؟ گفت : اگر ايشان را يارى نكنم خود هرگز نصرت نخواهم يافت . و با هزار مرد بيرون آمد و رفت تا در ساحت ايشان فرود آمد و ايشان هيچ آگاهى نداشتند .
پس فرمان داد كه هر مردى دو آتش بزرگ برافروزد . عباس بن عبد المطلب بر استر پيامبر بيرون رفت در جستجوى كسى كه او را نزد قريش بفرستد و ايشان را آگاه كند .
قريش از آنجا كه از ماجرا آگاه نبودند هراسان شدند . ابو سفيان بن حرب و بديل بن ورقاء بيرون آمدند و جستجو مىكردند و چون لشكر و آتشها را ديدند سرآسيمه شدند .
عباس شنيد كه ابو سفيان به بديل مىگويد من هرگز لشكرى بدين بزرگى نديدهام . عباس او را آواز داد كه : اى ابو حنظله ! اينك اين پيامبر خداست و چراغ قريش .
گفت : چاره چيست ؟ گفت : اينكه در پشت اين استر سوار شوى تا پيامبر تو را امان دهد .
ابو سفيان بر پشت آن استر سوار شد و به راه افتادند . به عمر بن الخطاب رسيدند .
عمر او را ديد . گفت : سپاس خدايى را كه بى هيچ پيمان و قرارى تو را در دسترس ما قرار