راستكارى سياست او خاك در نقطهء مركز بىقرار شود ، و با تيزگامى عزم او بريد « 1 » انديشه پاى بسته ماند ، و با گران ركابى حزم او جرم زمين سبكسار نمايد ، هر چهرهء سعادت كه از پردهء غيب جمال نمايد نخست به نظر دولت او ملاحظت يابد ، و هر رايد « 2 » ارادت كه از خطهء خاطر روان شود عنان به حضرت كرم او باز كشد ، عدلى شامل و كرمى مستفيض « 3 » و رحمتى بىدريغ و بخششى بىمحابا ، و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء .
بلغ المدى و السن فى غلوائها « 4 » * خضل « 5 » الصبى متكهل « 6 » الاراء
قعد الرعية لائذين بظله * يرجون غيث حيا و ليث حياء
و مرابض « 7 » الاساد فى ايامه * بالعدل مثل مجاثم « 8 » الاطلاء « 9 »
آفتاب عدل او بر عالم و عالميان تابنده است ، و سايهء رحمت او بر سر خرد و بزرگ مبسوط ، و وضيع و شريف بپشتى عدل دولت او حوادث زمانه را پشتپاى زده و پشت به ديوار عافيت باز گذاشته و روى بكفايت مهمات و ضبط مصالح آورده ، و ضعفا بدلى قوّى در رياض امنوامان خرامان و از ميان جان دوام دولت و نظام مملكت او را خواهان ، و در اوقات خلوات صلوات كه اجابت دعوات منتظر « 10 » باشد - بنيتى صادق و رغبتى درست - گويان ، ( شعر )
ايزدش يار و بخت رهبر باد * قدرش از حد عقل برتر باد
حكم او با قضا موافق شد * عمر او با قدر برابر باد
از سر تيغ دست او پيوست « 11 » * دست اعداء ملك بر سر باد
هامش
( 1 ) ش ، پيك .
( 2 ) ش ، فرستاده و جاسوس كه كاروانيان براى تعيين منزل از پيش فرستند .
( 3 ) ش ، گسترده و گشاده .
( 4 ) ش ، آغاز و نشاط جوانى .
( 5 ) ش ، شاداب و ترو تازه و خوش .
( 6 ) ش ، كامل و تمام .
( 7 ) ش ، جمع مربض چون مسجد بمعنى آرامگاه گوسفند و بعضى از حيوانات ديگر .
( 8 ) ش ، جمع مجثم چون مكتب بمعنى قرارگاه مرغ و آدمى و غيره .
( 9 ) ش ، جمع طلا بمعنى بچه آهوى نوزاد .
( 10 ) بفتح ظاء .
( 11 ) ش ، پيوسته .