1 . خان چهارم از هفت خان رستم در راه مازندران چشمهسارى پرآب و درخت است كه جايگاه زنى جادوست كه به نيت فريفتن و كشتن پهلوان اسباب شادى و عشرت را فراهم آورده است . رستم چون به اين جايگاه مىرسد ، از اسب فرود مىآيد :
نشست از بر چشمه فرخنده پى * يكى جام زر ديد پر كرده مى
ابا مى يكى نيز طنبور يافت * بيابان چنان خانهء سور يافت
تهمتن مر آن را به بر در گرفت * بزد رود و گفتارها برگرفت
( 2 / 98 / 403 - 405 )
زن جادو چون آواز رستم را مىشنود ، آراسته چون صدهزار نگار به نزد پهلوان مىآيد :
بر رستم آمد پر از رنگوبوى * بپرسيد و بنشست نزديك اوى
تهمتن به يزدان نيايش گرفت * ابر آفرينها فزايش گرفت
كه در دشت مازندران يافت خوان * مى و جام با مىگسار جوان . . .
( 2 / 98 / 413 - 415 )
سرانجام زن جادو به دست رستم كشته مىشود .
2 . خان چهارم از هفت خان اسفنديار كه با خان چهارم رستم يكى است . اسفنديار در راه روييندژ به بيشهاى همچون بهشت مىرسد كه از انبوهى درختانش نور خورشيد به زمين نمىرسد و در هر گوشهاى چشمهاى چون گلاب روان است :
فرود آمد از بارگى چون سزيد * ز بيشه لب چشمهاى برگزيد
يكى جام زرّين به كف برنهاد * چو دانست كز مى دلش گشت شاد
همان گاه تنبور را برگرفت * سراييدن و ناله اندر گرفت . . .
زن جادو آواز اسفنديار * چو بشنيد شد چون گل اندر بهار
چنين گفت كآمد هژبرى به دام * ابا چامه و رود و پر كرده جام . . .