( 21 ) نقابدار كوفت بر قبّهء سپرش ، كه سپر چون قالب پنير شق شد ، ترك و نيمترك « 1 » را شكافته چهار انگشت در كاسهء سر او جا كرد . سعد و سعيد نهيب به تركان دادند كه :
مگذاريد اين نقابدار از ميان بدر رود ، مفت و مسلّم . كه تركان به ميدان ريختند ، كه نقابدار دلاور روى مركب را گردانيده روى به تركان نهاد و به هردو دست شمشير مىزد ، و خرمن عمر از عدو كم مىكرد و از كشته پشتهها مىساخت . پس اسكندر نهيب به دلاوران خود داد كه : نقابدار را دريابيد ، و سالاران به ميدان ريختند ؛ مثل امير خان سپهسالار و فريدون ثانى و عبد الحميد و سعدان ديوزاد و خسرو خان فرنگى و ساير دلاوران به مدد نقابدار از جا درآمدند و جلوريز « 2 » به ميدان ريختند با تيغ يمانى [ به ] آغاز سرافشانى ، دست گشودند .
زمين ديد طوفان ز سمّ فرس * سما شد گرفتار ضيق النفس « 3 »
نخستين جوانان فولاددست * ببستند دست و گشادند شست
هياهوى گردان فولادپوش * تو گفتى كه عمّان درآمد به جوش
ز سمّ ستوران در آن پهن دشت * زمين شش شد و آسمان گشت هشت
تبرزين به خون يلان گشته غرق * چو تاج خروسان جنگى به فرق
سپرها فتاده ، همه واژگون * چو كشتى كه افتد به درياى خون
ز خون هر طرف رود سيراب بود * همه دشت دكّان قصاب بود
اما آن [ جنگ ] مغلوبه در كار بود كه شهزاده عبد الحميد خود را به سعد فاريابى رسانيد و دست به تيغ كرده ، نهيب به وى داده كه آن حرامزاده گفت كه : اى نبيرهء اسكندر ! شما از جان ما چه مىخواهيد ؟ و سپر در سر كشيد . كه شهزاده كوفت بر قبّهء سپرش ، سپر قلم شد و ترك و نيمترك را شكافته ، چهار انگشت در كاسهء سرش جا كرد . و فريدون ثانى خود را به سعيد فاريابى رسانيد . گفت اى حرامزاده ! بايست كه رسيدم . پس آن ملعون شمشير حوالهء شهزاده كرد كه فريدون سر دست او را با تيغ در روى هوا گرفته ، شمشير را جبرا و قهرا از دست او كشيده ، به يك جانب انداخته و به دست ديگر كمربند
هامش
( 1 ) . نيمترك : كلاه خود .
( 2 ) . جلوريز : با عنان آزاد .
( 3 ) . ضيق النفس : تنگى نفس .