در بارگاه شد و در برابر پادشاه تركان سر فرود آورد و زبان به دعاى سبكتكين گشود .
والى تركستان گفت : اى سرهنگ ! كه را بستهاى ؟ گفت : به اقبال شهريار ، وزير اعظم اسكندر را دزديده و به خدمت آوردم . والى تركستان از ذوق برخاست و نشست ، و ليث را نوازش بسيار كرده و اشاره كرد تا سر پردهء گليم را گشودند ، و رفع بيهوشى ارسطو كردند . چون ارسطو چشم گشود ، خود را در اردوى تركان ديد و به طرز مسلمانان سلام كرد كه سبكتكين برآشفت و گفت : اى پير خرف شده ! خموش باش . تو را چه نسبت دارد كه در بارگاه من اسم خداى ناديده برى ، واقع نترسيدى ؟ كه ارسطو گفت : سر اسكندر به سلامت باشد كه مرا از صد مثل تو انديشه نمىباشد و حاشا كه غيراز خداى تعالى از ديگرى بترسم ، كه سبكتكين غيظى « 1 » شده ، نهيب به جلّاد داد كه اى ازرقچشم مريخ صلابت زحل هيبت ! بريز خون اين پير فرتوت را .
نطع بگسترد و به دو ريگ ريخت * ديو ز ديوانگيش مىگريخت
در دل او غير جفا و ضرر * جاى نكرده به دلش غير شر
خون بسى را به ستم ريخته * گرد ستم متّصل انگيخته ( 8 )
هيچ نبودش ز حق انديشهاى * جز ستم او را نبود پيشهاى
آن جلّاد در برابر والى سر فرود آورد و ارسطو را گرفته بر روى نطع ريگ نشانيد ، باز از والى رخصت قتل پرسيد ، كه سبكتكين را وزيرى بود عاقل و دانا ، از جاى برخاست ، در برابر والى سر فرود آورد و گفت كه : اين مرد ، وزير اعظم اسكندر است و اسكندر پادشاه قّهار است و سالاران زبردست دارد ، و عياران پرمكر دارد و هنوز ابتداى داورى شما و اسكندر است و از آن مىترسم كه به سبب كشتن اين مرد ، خللى بر دولت شما راه يابد كه اسكندر ، خاك تركستان را به توبره كرده بر دوش زنان تركستان داده ، به ايران خواهد فرستاد . كه شاه تركان را نصيحت وزير موافق طبيعت افتاد و گفت : اى وزير ! تو راست مىگويى و ليكن در بند داشتن اين مرد ، مشكل است . كه در اين وقت ، ليث عيّار پيشآمد و گفت : شهريارا ! چون بنده او را گرفتهام ، باز او را به بنده دهيد و هروقت كه
هامش
( 1 ) . غيظى : خشمگين .