است و تربت آن حضرت دو راه دارد : يكى از شهر سرانديب است كه از دامنهء كوه به تربت آن حضرت مىروند . يكى راه ديگرش اين است كه من نشستهام و هركه بدينجا رسد و ارادهء طرف آن حضرت كند دينارى به من مىدهد و دست بر اين زنجير زده به بالا مىرود و زيارت مىكند و از آن نيست كه آن دينار به من مفت داده باشد ، بعد از آنكه طواف كرد و فارغ شد ؛ متولّى آن مكان مىآيد او را به موضعى مىبرد كه حضرت آدم ( ع ) از براى فرزندان خود ميراث گذاشته ، يك ذرع زمين گز مىكند به دو مىدهد . چون آن زمين را بكاود ، واقع مىشود كه پدر دانهاى به وى رساند كه در خزانهء هيچ پادشاهى به هم نمىرسد . مهتر نسيم از اين مژده بسيار خرم شده ، دست در جلبندى كرده دينار [ ى ] بيرون آورده به او داد . جوكى خرّم شده او را دعا كرد و گفت : برو آنچه مطلب دارى از آن حضرت بيابى .
پس مهتر دوران دست بر آن زنجير زده به بالا برآمد و آنقدر راه رفت كه به تربت حضرت رسيد ، مانند چشم خانهء منوّر كه نسيم را حجرهء دماغ به مانند كلبهء عنبر فروش معطّر گرديد . خرد گفتى كه مگذر از آن مقام متبرّكه كه نور الهى شعله مىكشد . از مشاهدهء آن منزل ، نور چشم روشنى مىپذيرفت . چنانكه گفتهاند ،
فرد
هر آن مطلب كه سائل داشت در دل * ز فيض او شدى فى الحال حاصل
پس مهتر دوران را بسيار انتعاش « 1 » در طبعش به هم رسيد . دينار چند بيرون آورده به دست متولّى داد و قدم به درون آن تربت نهاد و شرايط نماز و زيارت را به جاى آورد .
چون از نماز فارغ شد ، در پايين پاى حضرت آدم روى خود به تضرّع و نياز بر زمين ماليد و گفت : يا صفى اللّه ! توقع از روح پاك منوّر شما دارم كه مرا در ملك هندوستان نظرى كنى و بر عيّاران اين مرزوبوم مسلّط كنى و نوعى نمايى كه در نظر حضرت اسكندر ذليل و خوار نشوم ؛ شروع در گريه و زارى كرده ، بسيار بناليد و گفت ،
فرد
خداوندا ! به حقّ روح آدم * كه در دنيا و عقبى ساز شادم
هامش
( 1 ) . انتعاش : نشاط ، سرزندگى .