و سر راه بر فريدون گرفت و نعرهاى بركشيد كه اى پسر اسكندر ! تو تاجكن را چنين بى صاحب مىدانستى كه لشكر برداشته قدم در اينجا زدهاى ؟ ! اكنون خوش باشد ، اگر از دلاوران روزگار نشانى دارى به ميدان آى تا بر مردم ظاهر شود كه هركس را چقدر كار از دست برمىآيد . پس از شنيدن اين كلمات ، فريدون ثانى به ميدان آمد . نهيب به افراسياب داد كه هردو به نيزهورى مشغول شدند . چند طعن نيزه [ بين ] طرفين ردّ و بدل شد . هر چند افراسياب سعى نمود كه نيزهء فريدون را بشكند ، آخر الامر نيزهء خود را شكست ؛ آنگه در غضب شده همان شمشير زهر آبدار را از غلاف كشيده ، نهيب به فريدون داد كه :
بگير از دست من . شهزاده از جهت محافظت بدن سپر در سر كشيد . افراسياب به حلقههاى ركاب علم شده تيغ را بر قبهء سپر فريدون فروكوفت كه سپر چون قالب پنير به دو نيم شد و ترك و نيم ترك را شكافت ، چهار انگشت در كاسهء سر فريدون جا كرد . امّا چون تيغ به فرق فريدون خورد ، پنداشتى كه طشتى پر از آب بر سرش ريختند كه خود را از محافظت نمودن عاجز شد . پس از خانهء زين غلطيده در خاكدان دهر افتاد و بيهوش شد و فى الفور سر و رويش آماس كرد . افراسياب نهيب داد كه فريدون را بر آن حال دست و گردن بستند و خود دست به تيغ كرده در ميان لشكر فريدون افتاد .
اما آن پيادههاى افراسياب ريسمان در پاى فريدون بسته ، او را كشانيدند كه در آن اثنا از برابر گرد شد . خواهر افراسياب ، مهرانگيز بانو رسيد با چهار هزار كس ؛ احوال پرسيد ، گفتند : پسر اسكندر است كه برادرت او را زخم زده است و ما به فرمودهء او ريسمان در پايش انداخته مىكشيم . قضا را مهرانگيز بانو در روز جنگ به گوشهء چشم ، فريدون را ديده بود . عشق بانگ بر او زد كه اى بىدرد ! مطلوبت را بدينحال كه توان ديدن ! فى الحال نهيب به چهار هزار كس خود زد كه فريدون را از دست لشكر برادرش گرفتند .
به نزديك آن دشت كوهى واقع بود ، فريدون را بر بالاى كوه بردند و رختخواب ( 86 ) با تكلّف گسترانيده ، فريدون را به عزّت تمام خوابانيدند و زخم او را بستند . از سنگهاى عظيم چهار سپّهء « 1 » متعاقب در پهلوى هم بستند و خود با ملازمان خود در عقب سپّهها
هامش
( 1 ) . سپّه : صفّه .