گويند :
تيره و تبر و نيزه نمىيارم « 1 » خورد * لوت و مى و مُطرِبم « 2 » نكو مىسازد
و چون پهلوانى را در معركه « 3 » بكشند هيزگان و مخنّثان از دور نظاره كنند و با هم
هامش
-يا رب بَرِ خلق ناتوانم نكنى * در بوتهء صبر امتحانم نكنى
از طعنهء دشمنان مرا باكى نيست * مستوجبِ رحمِ دوستانم نكنى .اين رباعى را به خواجه عبد اللّه انصارى هم نسبت دادهاند .
( 1 ) . نمىيارم ، نمىتوانم . فعل مضارع از يارستن ( به كسر راء ) : توانستن ، نيرو داشتن و جرأت كردن . فردوسى فرمايد ( شاهنامه ، 4 ، « گفتار اندر ستايش خرد » ) :كنون اى خردمند وصفِ خرد * بدين جايْگه گُفتن اندر خُورَد . . .
خرد را و جان را كه يارَد ستَود * وگر من ستايم كه يارَد شنود ،و در « يارستن » همو فرمايد ( همانجا ، 109 ، « اندرز دادند زال » ) :كسى سامِ يَل را نيارست گفت * كه فرزندِ پير آمد از خوب جُفت( 2 ) . مطرب ( اسم فاعل از اطراب ، به طرب آوردن و شادى انگيختن ) ، كسى كه نواختن ساز و خواندن آواز ( - رامشگرى ) يا دستافشانى و پايكوبى را پيشهء خود سازد ، و مردم را به نشاط و طرب آورد . سعدى گويد ( بوستان ، 5 ، فروغى ) :قَلَمزن نكودار و ، شمشيرزن * نه مُطْرِب كه ، مردى نيايد ز زنهمو گويد ( گلستان ، 81 ، فروغى ) :مُطربى دور از اين خُجستهسراى * كس ، دو بارش ، نديد در يك جاىمولوى در وصف پر مرغ گويد ( مثنوى ، 2 / 189 ) :تو چه دانى بانگِ مرغان را همى * چون نديدى مر سُليمان را دَمى
پرِّ آن مُرغى كه بالَش مُطرِب است * از بُرونِ مشرق است و مغرب است .خواجهء شيراز گويد ( ديوان ، 231 ، قزوينى ) :بر سرِ تُربتِ من با مى و مُطْرِب بنشين * تا ببويت ز لَحَد رقصكُنان برخيزم .( 3 ) . معركه ( به كسر راء ) ج معارك ، ميدان جنگ و « جنگ جاى » -