از امروز كارى به فردا مَمان * چه دانى كه فردا چه گردد زمان « 1 »
هامش
-مافاتَ مَضَى و ما سيأتيك فَاين * قُم فاغتنم الفُرصَةَ بِين العَدَمَينو گويى رباعى زير از عمر خيّام ترجمهء آن است ( رباعيّات ، 105 ، فروغى ) :از دى كه گذشت هيچ از او ياد مكن * فردا كه نيامده است فرياد مكن
بر نامده و گُذشته بنياد مَكُن * حالى خوش باش و عُمر بر باد مكنعبيد در رسالهء نوادر الامثال خود ( مثل 33 ، نسخهء عكسى نگارنده ) اين سخن را به افلاطون نسبت مىكند : « قال افلاطون الفرص تمرّ مرّ السّحاب » . چنان كه معلوم است بخشى از اين قول عينا اقتباس از قرآن مجيد ( نمل ، 27 / آيهء 86 ) است آنجا كه مىفرمايد« وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ . . . »و كوهها را بينى و پندارى كه آنها بر جاى ايستادهاند ، و حال آنكه چون ابر مىگذرند . ابن ابى الحديد ، در زير مثل « يريك الهوينى و الامور يطير » - از شرح خطبهء 99 امير مؤمنان ( ع ) مىگويد : اين از امثال عرب است ، و دربارهء كسى گفته مىشود كه ظاهرا نرمى و آهستهرايى نشان مىدهد ، ولى در باطن به ابرام و تنفيذ كارها مىكوشد و حاضران آن را در نمىيابند ، و هركس كه چنين بوده باشد دربارهء او اين آيه را مىگويند كه« وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ »كوهها را بينى و پندارى كه راكد و جامدند و حال آنكه مىگذرند همچون گذشتن ابر ( شرح نهج ، 7 / 86 ، ابو الفضل ابراهيم ) .
( 1 ) . از امروز . . . ، بيت از فردوسى بزرگ است ( شاهنامه ، 2 / 1191 ، چاپ بروخيم ) :گُلستان كه امروز باشد ببار * تو فردا چِنى گُل نيايد به كار
از امروز كارى به فردا ممان * چه دانى كه فردا چه گردد زمانو در مصراع اوّل ممان يعنى مگذار . بازهمو فرمايد :به فردا ممان كارِ امروز را * بَرِ تخت منشان بدآموز را .بيهقى آرد ( تاريخ ، 252 ، فيّاض ) : « و اين قصّه بجاى ماندم تا پس از اين آورده شود » يعنى بجاى گذاشتم .