خاموشى . « 1 »
شقيق بلخى روزى بر هارون وارد شد . هارون پرسيد : شقيق زاهد تويى ؟ گفت : شقيق من هستم ؛ ولى زاهد نيستم . هارون گفت : مرا پند ده . گفت : خدا تو را بهجاى صديق نشانده و از تو صداقت و راستى خواسته است . و تو را بهجاى فاروق نشانده است و از تو تميز دادن حق و باطل را خواسته است و بهجاى ذو النورين نشانده و از تو شرم و كرم خواسته است و نيز بهجاى امير المؤمنين على مرتضى نشانده و از تو علم و عدل وجود خواسته است . هارون درخواست كرد كه او را بيشتر موعظه كند .
او گفت : هارون ، تو مثل چشمه و عمّال تو مانند جوى هستند . اگر چشمه از سرچشمه روشن باشد ، تيرگى جوى اشكال ندارد و اگر چشمه از سرچشمه كدر و گلآلود باشد ، نمىتوان به روشنى جوى اميد داشت . « 2 »
حكايت شده است وقتى كه در بلخ قحطى شد ، شقيق غلامى را ديد كه بسيار شادان بود . از غلام پرسيد : چه جاى خرّمى و شادى است كه خلايق از گرسنگى مىميرند ؟
گفت : مولايم در فلان ده چندين خروار غلّه دارد كه در انبار ذخيره كرده است و مرا چه غم باشد . شقيق بگريست و گفت : خدايا آن غلام به خواجهء خود و اندوختهء او چنين مىنازد و دلشاد است ، پس اكنون كه مرا چون تو مالكى هست ، چرا بايد در انديشهء روزى باشم ؟ « 3 »
يكى از پارسايان خدمت شقيق بلخى آمد و گفت : مردم مرا پارسا مىخوانند ؛ من نمىدانم كه بهشتى هستم يا نه ؟ وى گفت : سيرت خويش را بر نيكان عرضه كن ، اگر پسنديدند بدان پارسايى ، اگر رغبت نكردند بدانكه پارسا نيستى ، و جاه و حرمت را بر خود عرضه كن اگر بدان ميل نكردى ، بدانكه پارسايى و اگر به آن ميل كردى بدانكه پارسا نيستى ، و زارى كن تا خداى عز و جل تو را يارى كند و احتياط كن و اعمال ريا روا مدار . « 4 »
هامش
( 1 ) - خراسان بزرگ ، ص 172 ؛ لسان الميزان ، ج 3 ، ص 151 ؛ مقالات صفويه ، ص 22 .
( 2 ) - جامع الحكايات ، ج 2 ، ص 197 .
( 3 ) - دايرةالمعارف آريانا ، ج 1 ، ص 940 .
( 4 ) - جامع الحكايات ، ج 2 ، ص 215 .