« . . . اين تلگراف را از كنج محبس كه اكنون نزديك به دوهفته است در آنجا به اتفاق پدر و برادرم بازداشت شدهايم براى عالىجناب مىفرستم . يك هفته پس از ورودم به تهران ، پس از قريب يك سال و نيم توقف در اروپا ، قربانى كودتايى شدم كه طراح و مبتكر آن كلنل اسمايس بود و به دست قزاقان ايرانى كه از قزوين حركت كرده بودند ، اجرا شد . اين قزاقها تهران را به قوّهء قهريّه گرفتند و سيد ضياء نامى را بر مسند نخستوزيرى نشاندند . او اكنون تمام دادگاهها و محاكم قضائى كشور را منحل كرده ، جلو تشكيل مجلس را گرفته ، قانون اساسى را عملا از بين برده ، و با اختيارات كامل ديكتاتورى حكومت مىكند . در عرض اين يكى دوهفته كه ما سه نفر ، بىكس و بىپناه ، در زندان بسر مىبريم اختيار مرگ و حياتمان به دست مردى افتاده است كه مبلغى هنگفت ، چهار ميليون تومان ، كه مجموع ثروت خاندانمان براى پرداخت آن كافى نيست از ما مطالبه مىكند و اجازه نمىدهد كه از خود دفاع كنيم . پنج روز مهلت براى تأديهء اين مبلغ به ما داده شده است كه سه روزش هماكنون سپرى شده ، و سيد ضياء تهديد كرده است كه در پايان روز پنجم ، اگر اين مبلغ را نپردازيم ، هر سهء ما را اعدام خواهد كرد . لذا دست التماس بهسوى عالىجناب دراز مىكنم و دخالت شما را براى نجات دادن خودم ، پدرم و برادرم از اين مهلكه ، به دلايل زير خواهانم :
اولا به دليل خدماتى كه پدرم در عرض هفت سال گذشته براى تحكيم علايق دوستى ايران و انگليس انجام داده .
ثانيا به استناد ضمانتهاى كتبى و شفاهى كه از شخص عالىجناب داريم و در تمام آنها قول داده شده كه در چنين مواقعى به فرياد ما برسيد .
ثالثا بر مبناى آن سنّت و عرف قديمى كه كسانى كه نشانها و فرامين معتبر از دولت انگلستان دارند ، هميشه مورد حمايت آن دولت هستند .
رابعا بر مبناى آن دوستى شخصى كه ميان عالىجناب و دوستدار وجود دارد . آنچه كه اصالتا از جانب خود و نيابتا از جانب پدر و برادرم خواستارم اين است كه دستور فرماييد اقدام مقتضى ، و بلا تأخير به عمل آيد كه ما سه نفر بتوانيم تحت حفاظت نظامى بريتانيا ، ايران را ترك كنيم و من متقابلا قول مىدهم كه در آتيه بههيچوجه در سياستهاى كشورم مداخله نكنم . مطمئنّم كه عالىجناب به داد ما خواهيد رسيد ولى از خدا مىخواهم چنان به موقع اقدام كنيد كه كار از كار نگذشته باشد . فيروز »
نقل از : اسناد وزارت خارجهء بريتانيا 9024 / 0371 .
شرح
( 38 ) - قسمتى از نامهء لرد كرزن به سرپرستى لرن چنين است :
« . . . به يأسها و سرخوردگىها ، به حرفهاى ياوهسرايان و تهمتزنان ، حتى به تحقيرشدنها ، زياد اهميت نده . اين مردم به هر قيمتى كه شده است بايد ياد بگيرند كه بىكمك ما كارى نمىتوانند انجام بدهند و راستش را بخواهى هيچ بدم نمىآيد كه سرشان به سنگ بخورد و متنبّه بشوند و قدر ما را بدانند . هر بدبختى و زيانى كه نصيبشان بشود استحقاقش را دارند .