آن روح روانى كه چو جان در تن ما بود * افسوس كه با قافلهء اشك روان رفت
آن گل كه جهان بود معطّر ز شميمش * از گلشن اسلام به همراه خزان رفت
آن طاير قدسى كه جهان زير پرش بود * از اين قفس خاك به گلزار جنان رفت
* * * زان رفته جهانى غم و اندوه بهجا ماند * اسلام مصيبتزده در سوگ و عزا ماند
دست اجل افراخت ز كين تيشهء بيداد * نخلى كهن از گلشن اسلام برافتاد
افسوس كه شد منبر تدريس سيهپوش * دردا كه دگر ماند تهى مسند ارشاد
او زادهء علم و پدر دانش و دين بود * با دانش و دين رفت چو در دامن دين زاد
عمرش همه در خدمت مردم سپرى شد * سرمايهء هستى به ره علم و وطن داد
او دامن آزاده به تزوير نيالود * عمرى به شرف زيست زهى همت آزاد
* * * او داد به ما درس وطنخواهى و ايمان * آن درس كه دادند به ما بوذر و سلمان
اى ديدهء ما در غم و اندوه تو جيحون * ماتمكده از داغ تو اين گنبد گردون
هم سينهء ما گشت ز اندوه تو لبريز * هم دامن ما گشت ز خون مژه گلگون
از تربت ما تا ندمد لالهء حسرت * از دل نرود داغ جگرسوز تو بيرون
با چاك گريبان ز دل خاك برآيد * هر گل كه برويد پس از اين در دل هامون
* * * جا دارد اگر خون رود از ديدهء ايام * از داغ تو اى رهبر آزادهء اسلام
هم از تن ما رفت ز اندوه تو طاقت * هم از دل ما رفت ز هجران تو آرام
خونم رود از ديده و دودم رود از سر * هرگاه كه از ماتم مرگ تو برم نام
پايان حيات تو شد آغاز غم ما * اى رهبر بيدار دل نيك سرانجام
* * * افسوس كه از جور فلك آن گهر پاك * رفت از كف ايام و نهان شد به دل خاك
هم نالهء ما رفت ز داغش به ثريا * هم آه دل ما ز غمش رفت به افلاك
اى رفته كه خون شد دل خلقى ز فراقت * اى مهر سپهر شرف و دانش و ادراك
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 280
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٢٨٠