طاير باغ جانفزاى ادب * بلبل داستانسراى سخن
اى دريغا لب از سخن بربست * بعد از او واى ما و واى سخن
دست ما شد ز دامنش كوتاه * آنكه بر چرخ برد پاى سخن
چشم آباديش مدار اميد * تا تهى شد از او سراى سخن
آشنايى چو او كجا جوئيم * بهجز او كيست آشناى سخن ؟
اى دريغا كه شد خموش و دگر * برنيايد نوا ز ناى سخن
رفت و در محفل سخنگويان * جاى او خاليست و جاى سخن
شهسوارى كه از نى فكرت * زد به بام فلك لواى سخن
آنكه با حسن طبع مى آراست * طرهء زلف دلرباى سخن
راند چون اسب طبع ، بودى تنگ * زير پايش فراخناى سخن
سالها زيت فكر و روغن جان * سوخت از بهر اعتلاى سخن
ده قزلباش و راز الهامش * آيتى هست در ثناى سخن
قلمش بود رشك آب حيات * سخنش بود ماوراى سخن
با سخن يار بود و چون يكتا * عاشق حسن جانفزاى سخن
ديد چون زار گشته كار ادب * لاجرم داد جان براى سخن
رفت و ما نيز در پيش برويم * چون سخن كآيد از قفاى سخن
شاد و مسرور رفت تا به جنان * طرحريزى كند بناى سخن
مرغ جانش كنون به ساحت قدس * مىزند بال در هواى سخن
باد روحش قرين رحمت حق * تا سخن هست و تا خداى سخن
نمونهاى از اشعار حسين مسرور :
يكى گفتا ز دوران نااميدم * كه مىرويد به سر موى سپيدم
از اين موى سپيد انديشه دارم * كه بر پاى جوانى تيشه دارم
ملك هر چين كه از مويم گشايد * دگر چينى به ابرويم فزايد
بگفتم اين خيالى ناپسند است * جوانى آهوى سر در كمند است
كمندش چيست ؟ عشق و شادمانى * چو گم شد ، زود گم گردد جوانى