چو تو رفتى و كس جايت نگيرد * فقيد بىهمالى ، افصح الملك
ز عمرت شصت و دو چون رفت رفتى * قتيل ماه و سالى ، افصح الملك
كنون در ماتم تو سوگواريم * من و يزد و اهالى ، افصح الملك
ملك چون از تو مىپرسد شهادت * به جد خود ببالى ، افصح الملك
چو جستم سال تاريخ وفاتت * در اين آشفته حالى ، افصح الملك
تو خود گفتى و بعد از تو شكوهى * بگفتا : « جات خالى ، افصح الملك »
[ 1 ]
هامش
[ 1 ] م : 1 - مجلهء وحيد ، شمارهء يك .