از نورِ رُخَش جمع ملائك به طوافند * ديوانه نيَم كز دَمِ او مَست خروشم
بيرون شده زاهد مگر از خانقهء عشق * من فَخر از اين راه به زاهد مفروشم
غارت شده اين دل ز خيال شَهِ مردان * زان از تبِ عشقش به سر و پا همه جوشم
تا مَحرمِ اسرارِ خدا فاطمه آمد * من در گُذر عشق على خانهبهدوشم
از عشقِ على چون منِ ديوانه كسى نيست * ويران شود عالم اگر از دل به خروشم
مولا كه بُوَد ساقىِ كوثر چو دهد مِى * يك قطره از اين مِى به جهانى نفروشم
زان بادهء عشقى كه مرا ساقى جاندار * ديگر ز كفِ هيچكسى باده ننوشم
وصفِ تو كه كارِ مَن و ما نيست على جان * باشد كه در اين راه پىِ وصلِ تو كوشم
شد نقش به لوحِ دلِ من نامِ تو مولا * ديگر نبُوَد نامِ كسى شاد به گوشم
مجنون شده قيس از نگهِ ليلى طناز * مجنون تو « ليلا » و من از گفته خموشم
عشق صادق
مِى ز مژگانت به جام و ساغرِ ما مىچِكد * از غمِ تو اشكِ ما در نيمهشبها مىچكد
تا صبا با خود شميمِ زلفِ تو آورده است * شبنمِ هستى به هر گلبن ز گُلها مىچكد
اى خدا تنها من و پروانه و شمع و توئيم * نور اين بزمِ محبّت شبنمآسا مىچكد
مستىِ حالِ مرا در رقصِ پروانه ببين * سوز اشك و آهِ دل ، هردَم به هرجا مىچكد
شاهدانِ عشق جَمعَند و همه مهمانِ تو * دل به عشقت دادهاند و جان ز دلها مىچكد
ميزبانِ عاشقان عشق از نواى چنگ توست * عشقِ صادق از جمالِ عرش اعلى مىچكد
در فراقِ چهرهء نورانيت اى جانِ جان * در سَحَرگه خونِدل از چشمِ « ليلا » مىچكد
دل شيدا
شعله را ديدى چِسان با رقصِ خود سر مىكِشد * همچو پروانه به هر سو هر زمان پر مىكِشد
دلستانم خوش به روحِ عشق طنّازى كند * دل فريبد با غمش در كام بستر مىكِشد
گاه مىراند مرا از خود در اوجِ قَهر و ناز * گه به پايم زلفِ خود افكنده در بَر مىكِشد