سياهروزى ما بين كه در چنين روزى * به عالمى سر صلح و به ما دوئل دارد
به بندگىّ چنين خواجه دل مبند كه او * هزار بنده به يكلحظه منفصل دارد
به راه عشق عجب نيست گر رسد خللى * كه گل بهر سرشاخى دو صد مخل دارد
ساز باد گران وز سوز اشك مخواه * كه آتش حرم سينه مشتعل دارد
برون مكن تو ز درگاه خود « فتوحى » را * كه ديدهاش برهت حق آب و گل دارد
عضو فاسد
دى مرا از درد دندان حالتى آمد پديد * كز بيان وصف آن حالت زبانم الكن است
گفتى اندر كام من آن درد ، مارى گرزه است * گفتى اندر چشم من زان درد ميلى ز آهن است
تلخ اندر كام ديدم هرچه شهد و شكر است * تار پيش چشم من هرچند روز روشن است
تنگ شد بر من مجال آنسان كه گفتى اين جهان * با همه وسعت مرا در چشم ، چشم سوزن است
شد مكدّر خاطرم زان حال كز رنج و تعب * حور گفتى پيش چشمم ز شتر ز اهريمن است
مردگان را با چنين دردى عذاب و محنت است * زندگان را با چنين درد ، آرزوى مردن است
هوش گفتى در سرم زان درد ، پا اندر گل است * روح گفتى از تنم در گيرودار رفتن است
دوست گر نادان بود مانا كه دردى بر دل است * عضو اگر فاسد شود حقّا كه بارى بر تن است
گفتم اين دندان كه دردش رشتهء صبرم گسيخت * گر همه عقد گهر باشد سزايش كندن است