مىشود از چارچوب كوچك يك ميز بيرون شد
مىشود دل را فراهم كرد
مىشود روشنتر از اينجا و اكنون شد
* جاى من خاليست
جاى من در عشق
جاى من در لحظههاى بىدريغ اوّلين ديدار
جاى من در شوق تابستانى آن چشم
جاى من در طعم لبخندى كه از دريا سخن مىگفت
جاى من در گرمى دستى كه با خورشيد نسبت داشت
جاى من خاليست
من كجا گم كردهام آهنگ باران را ؟ !
من كجا از مهربانى چشم پوشيدم ؟ !
* مىشود برگشت
مىشود برگشت و در خود جُستوجويى داشت
در كجا يك كودك دهساله در
دلواپسى گم شد ؟
در كجا دست من و سيمان گره
خوردند ؟
مىشود برگشت
تا دبستان راه كوتاهيست
مىشود از ردّ باران رفت
مىشود با سادگى آميخت
مىشود كوچكتر از اينجا و اكنون شد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحه 731
پدیدآورندگان: سيد محمد باقر برقعى
ص۷۳۱