غم هجر
در راه طلب ، گرچه كه يكعمر دويديم * آخر به مراد دل محزون نرسيديم
ازبسكه به ما زجر ، غم هجر تو داده است * چون سايه ، به كنج قفس خويش خزيديم
بوديم چو يكذرّهء ناچيز ، بر اين خاك * از غايت عشق تو به خورشيد رسيديم
هر لحظه زدى سنگ ، به بالوپر ما ليك * از بام تو ، بر بام دگر كس نپريديم
در جذبهء تغيير و تغيّر همه چيز است * در عالم اشراق ، جز اين هيچ نديديم
هر لحظه چو يك قرن شكنجه شده امشب * از دست فراق تو ، ندانى چه كشيديم ؟
تيغ فراق
چون به آن ناز نگاه تو ، پرىچهر رسيد * دست نقّاش ازل ، عالم اسرار كشيد
مىكشد دست نوازش به رخم از سر مهر * اشك در ديدهء من ، باز ندانم كه چه ديد ؟
هيچ آوارهء دور از وطنى همچون ما * درد غربت به زمين ، در وطن خود نكشيد
بىتو غمگينم و امّيد به فردايم نيست * شاد زى ! كاش به عالم تو نگردى نوميد
گرچه در خط افق ، با شفقى از سر مهر * پَر پرواز سفر را ، بشكن اى خورشيد
خار خار دل سودا زدهام ، كى داند ؟ * آنكه از هركس و ناكس ، سخن بد نشنيد
رفته در خواب گران ، چشم جهانى امشب * خوابم از تيغ فراق تو ، به خون درغلتيد
شمع بالين
اى غزل ! جز تو كسى نيست مرا دادرسى * واى بر من ! تو اگر نيز به دادم نرسى !
شهر در خواب گران باز فرورفته و باز * كوچه ، پيچد به خود ، از عربدههاى مگسى
نيمهشب ، جز من و اين سايهء من بر ديوار * نيست ، در اين قفس خانه دگر هيچكسى
هركسى را ، به زمين همنفسى هست و دريغ * در همه روى زمين ، نيست مرا همنفسى
در بيابان ، اثرى نيست ز يك قافله باز * نشنود هيچكسى ، باز دراى جرسى
لحظهاى بود مرا فرصت پروازى ليك * پر در آن لحظه زدم ، از قفسى در قفسى