پرش به محتوای اصلی

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحه 543

پدیدآورندگان:

ص۵۴۳

فرات خونين

آن ظهر كه آب دشمنى با دين كرد * دستان سقا فرات را خونين كرد در قحط اميد و عشق ، مشكى پاره * افتاد به خاك و آب را نفرين كرد

خنده بر مرگ

در سايه‌اى از شبنم و گل خوابيدى * خورشيد شدى و بر دلم تابيدى انگار به مهمانى دل مىرفتى * آن‌سان كه به روى مرگ مىخنديدى

وداع

با نگاهى آبى وز دورنگىها دور سينه‌اى چون غنچه تنگ ، ليكن پرشور با دو چشمى لبريز ز تماميّت احساس وجود به سراپاى دل خونينم به دو چشمان پر از افسونم به من و عشق همين عادت غمگين بشر نظر افكند و خداحافظ را به نگاهى ديگر !

روشنايى

« كيست ؟ اين كيست كه هر نيمه شبى »