پرش به محتوای اصلی

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحه 301

پدیدآورندگان:

ص۳۰۱

اى كاش !

در سوگ تو داغ بر دل آب افتاد * اشك از دل چشم و چشم از خواب افتاد اى كاش كه من عصاى دستت بودم ! * آن لحظه كه زانوانت از تاب افتاد

پاييز

پايان غرور برگ ، يعنى پاييز * ويرانگرى تگرگ ، يعنى پاييز از خشكى شاخه‌هاى لختش پيداست * در چشم درخت ، مرگ يعنى پاييز

درد برگ

سرماى تن تگرگ را مىفهمم * سنگينى دست مرگ را مىفهمم چون اشك ز چشم شاخه‌اى مىافتم * من برگم ، درد برگ را مىفهمم

خاطره

يالهاى انبوهش در باد مشتعل مىشود آتش بىقرار صخره‌ها و رعد شهيدهايش خواب عقابان كوه را مىآشوبد سوار بر اين شعلهء برهنه تا افق سرخ راهى نيست . . . و ناگهان چراغ راهنما سبز مىشود و بوق‌ها مكرّر دستور حركت مىدهند .