با جادههاى سرخ شقايق
با رودخانههاى خروشان
با آن نگين روشن دريچههاى سبز
و عطر پونههاى بيابانى
تصوير شهر كوچك من زنده مىشود .
اينك غروب ،
بر دشتهاى خاطرهام ،
سايه مىزند
من با دلى گرفتهتر از ابر
در جستجوى كودكىام پرسه مىزنم
* آنك مسافرى
از شهر پرتلاطم آهن
آغشته با غبار غريبى
در بازگشت خويش
با قلب تكّهتكّهء خود ،
گريه مىكند .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — Page 3827
Contributors: سيد محمد باقر برقعى
P.3827